به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، این روزها نام رضا پهلوی دوباره در پارهای از فضای اعتراضات ایران میپیچد؛ نه بهمثابه یک شهروند یا فعال سیاسی، بلکه بهسان “امیدی” برای بازگشت به دوران پیش از انقلاب، اما شاید پیش از هر چیز باید پرسید که چرا در لحظهای که افقهای تازهای برای آزادی گشوده میشود، نگاهها به سوی چهرهای از دیروز – آن هم در شخصیت دون پایهای چون او برمیگردد؟ پاسخ شاید نه در جذابیت این شخص، بلکه در بحران “تخیل سیاسی” ما باشد.
هرگاه آینده مبهم و مسیر دشوار مینماید، ذهن خسته به “گذشته” پناه میبرد؛ به گذشتهای که کارنامه سفیدی ندارد و نماد آخرین دیکتاتوری تاریخ معاصر ایران است، اما فراتر از این افسانهزدگی تاریخی، آنچه در این میان نادیده گرفته میشود، محاسبهای استراتژیک و واقعبینانه از جایگاه این جریان در معادلات جهانی است.
تصور کنید رضا پهلوی و دعوتکنندگانش گمان میبرند که اگر روزی پای او به ایران باز شود، آمریکا و غرب، دو دستی ایران را تقدیمش خواهند کرد و او را بر تخت خواهند نشاند. زهی خیال باطل! این توهمی بیش نیست که ریشه در درک نادرست از منافع قدرتهای بزرگ و واقعیتهای ژئوپلیتیک منطقه دارد.
آمریکا و اروپا، ایران را نه برای چشمان زیبای شاهزادهای تبعیدی، که برای منافع استراتژیک خود میخواهند. در بدبینانهترین سناریو، نهایت چیزی که ممکن است به او واگذار شود، نه تمامیت ارضی ایران، بلکه بخشهایی محدود همچون تهران یا کرج و یا شاید مرزهای تاریخی “ایران قدیم” شیراز، یزد و کرمان خواهد بود. باقی ایران، یا به دست نیروهای نیابتی دشمن خواهد افتاد و یا به حوزههای نفوذ قدرتهای منطقهای تبدیل خواهد شد. این یعنی تجزیهی ایران؛ همان کابوسی که ایرانیها قرنهاست بهای سنگینی برای جلوگیری از آن پرداخته است.
از این رو، رضا پهلوی نه یک راه حل، که نمادی از این “افسانهزدگی تاریخی” است. او در جایگاه “وارث” ظاهر میشود، درحالیکه دموکراسی یعنی پایان پذیرفتن هرگونه وراثت در عرصه قدرت. نهضت مشروطه و سپس انقلاب اسلامی به ما آموخت که دموکراسی با “شاهزادهها” ساخته نمیشود، بلکه با “شهروندانی” ساخته میشود که مسئولیت سرنوشت جمعی را میپذیرند.
یک سده و نیم است که ایرانیان برای این حقیقت ساده جان فشانی کردند تا ثابت کنند که “هیچکس به ارث بر تخت نمینشیند؛ حکومت از آنِ ملت است.” از مشروطه تا ملی شدن نفت، از 28 مرداد تا انقلاب 57، از خیابانهای خونگرفته تا امروز، همه و همه فریادی بوده است بر سرِ این حقیقت: “ما میخواهیم خودمان تصمیم بگیریم.” دعوت از کسی که نامآشناییاش نه از کارنامه، که از تبار است، به معنای گسستن از این حقیقت و بازگشت به مدار بستهای است که پیش از این نیز فروپاشید.
این دعوت، چیزی نیست جز “تف بالا سر”؛ همان که اگر به عقب بازگردد، بر صورت خودِ دعوتکننده مینشیند. و نسلهای آینده، وقتی به تاریخ این روزگار بنگرند، شاید با حسرت و تمسخر از ما بپرسند: “شما که یک قرن و نیم برای آزادی و تمامیت ارضی ایران جنگیدید، چگونه در آستانه دموکراسی، دوباره به دامان وارثی پناه بردید که حضورش جز تجزیه میهنتان نتیجهای در پی نداشت؟”
ایران امروز، نیازمند “منجیِ” تبارور نیست، بلکه محتاج گشودن افقهایی است که در آن هر شهروند بتواند بدون ترس از گذشتهای سنگین یا وعدهای اسطورهای، در ساختن آینده سهیم باشد. آینده را نه با نگاه به “فسیلهای گذشته”، که با تکیه بر تواناییهای خود جمعی میتوان ساخت.
دموکراسی، پذیرش این حقیقت تلخ اما رهاییبخش است که “هیچکس از راه نمیرسد.” نه شاهزادهای، نه منجیای، نه وارث تاج و تختی. ما خود باید راه را بگشاییم و ایران را با همت و امید خودمان به شکوفایی برسانیم.
یادداشت از: عبدالوهاب فراتی، عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی
انتهای پیام/
نظرات کاربران