به گزارش خبرگزاری تسنیم از گرگان، آفتاب کم کم غروب میکند؛ نسیمی خنک همراه با صدای پرندگانی که تنی به آب میزنند و در سرخی انتهای تالاب پرواز میکنند، روح را نوازش میدهد اما … . این تصویر مدتهاست که از تالابهای گلستان رخت بربسته است و دیگر چندان خبری از آن مهاجران همیشگی نیست و تالابها هم یکی یکی خشک میشود.
تالابها، این اکوسیستمهای ارزشمند فراتر از یک پهنه آبی، ضربانهای حیاتی زمین و نگهبانان تعادل میان هستی و انساناند. این اکوسیستمها، همچون فیلترهایی جادویی و تنظیمکنندهای طبیعی برای سیلابهای خروشان، نه تنها پناهگاهی امن برای تنوع بینظیر زیستیاند، بلکه سپری در برابر طوفانهای اقلیمی و گرد و غبار، حیات را حفظ میکنند.
استان گلستان چهار مجموعه تالابی ارزشمند شامل آلاگل، آلماگل، آجیگل و تالاب بینالمللی گمیشان، همراه با دریاچه شور یا اینچه دارد. این تالابها نه فقط زیستگاه گونههای نادر گیاهی و جانوری هستند؛ بلکه میراثی زنده و حیاتی برای امنیت زیستمحیطی ایران و منطقه به شمار میروند.
فراتر از کارکردهای اکولوژیکی، تالابهای گلستان ستون فقرات اقتصاد جوامع بومیاند. معیشت هزاران خانواده که با تأمین علوفه دام، هنر صنایعدستی مبتنی بر نی و گیاهان تالاب و جاذبههای گردشگری گره خورده، اکنون در گرو نفسهای این تالابهاست. اما افسوس که خشک شدن تدریجی این پهنههای حیات، زنجیرهای از دردها و رنجها را به دنبال آورده است؛ فاجعهای که فراتر از خشکیدن زمین، به خشکیدن رگهای اقتصاد، مهاجرت اجباری مردمان بومی و مصائب دیگر انجامیده است. اکنون این گنجینههای طبیعی بر بستر مرگ، فریادی خاموش را سرداده و وضعیت آنها هشداری است تلخ از آیندهای که در انتظار ماست.

بررسیهای کارشناسی حکایت از آن دارد که عوامل متعددی در این بحران بزرگ دست داشتهاند. اگرچه خشکسالیهای مداوم و کمی باران، پیکر تالابها را نحیفتر و تفدیدهتر کرده اما نمیتوان از نقش انسان و ستمهای وارده بر طبیعت چشمپوشی کرد. سدسازیهای متعدد در بالادست، الگوهای کشت پرآببر، انحراف مسیر رودخانهها و زخمهای آببندانهای غیرمجاز، حقآبه تالابها را به حداقل رسانده و آنها را به لبه پرتگاه نابودی کشاندهاند.
تالاب گمیشان هم داستان مشابهی دارد؛ این تالاب به دلیل قطع پیوند با دریای خزر، به کانونی برای گرد و غبار و غم تبدیل شده و سایر تالابها نیز با کمآبی دستوپنجه نرم میکنند.
تالابهای بینالمللی گلستان که روزگاری چون نگینی در میان دشتهای وسیع منطقه میدرخشیدند، از گذشتههای دور میزبان پرندگان مهاجری چون حواصیلها بودند اما با خشکسالیهای پیاپی، بخشهای زیادی از این تالاب خشک شده، نیهای زرد و خشکیده، استخوانهای برجای مانده از پرندگان و جوجههایی که هیچ وقت پرواز را تجربه نکردهاند؛ تصویری تکراری در این تالابهاست. در این منظره ویران، حواصیلهای خاکستری، زیباترین و باشکوهترین ساکنان آسمان تالاب، دیگر تحمل ماندن را نداشتند. آبی نبود و غذا هم نایاب شده بود. سالها میگذشت و در کلونیهای ساکت، هیچ جوجهای، پر و بال پیدا نمیکرد.

اما گاهی در دلِ تاریکترین ویرانهها، یک نگاه معطوف به گذشته، جرقهای روشن میکند که میتواند سرنوشت یک اکوسیستم را دگرگون کند. آنچه سیاوش روشنیان، فعال محیط زیست روایت میکند، جوانه امیدی است که در میان ویرانههای صیدگاههای قدیمی ماهیان خاویاری، سازههای پوسیده و رهاشده که همچون اسکلت رویایی فراموش شده، در قلب تالاب گمیشان جان گرفت.
او به دنبال پاسخ برای این پرسش بود که آیا میتوان این سازههای انسانساخت را که روزگاری ابزار صید و شکار بودند، به پناهگاهی تازه برای حیات و زادآوری حواصیلهای خاکستری تبدیل کند؟ این سؤال، آغاز یک داستان جمعی انسانی بود. پروژهای که فراتر از ترمیم یک سازه چوبی، به دنبال ترمیم پیوند گسسته میان انسان و طبیعت بود. آنچه در ادامه رخ داد، تصویری درخشان از قدرت «مشارکت مردمی» بود؛ حرکتی خودجوش که مرزهای شغل و مقام را درنوردید و جامعه محلی را به بازیگران اصلی میدان تبدیل کرد.
روایت این همدلی، داستان انسانهایی است که هویت و جایگاه اجتماعیشان با هم تفاوت داشت، اما هدفشان یکی بود؛ بازگرداندن حیات به تالاب. زمانی که تصاویر کلونی احیا شده و تلاش برای نجات حواصیلها در شهر پیچید، موجی از احساس مسئولیت به راه افتاد که هیچ بودجه دولتی و هیچ برنامهریزی رسمیای قادر به خلق آن نبود.
در این مسیر پرفراز و نشیب، فروشندهای در بازار شهر بود که با دیدن تصاویر حواصیلهای روی لانهها، چشمانش برق زد. او نه به دنبال سود کلان، بلکه به دنبال افتخار مشارکت در یک کار نیک بود و ابزار و میخهای مورد نیاز را بیچشمداشتی در اختیار مجریان گذاشت. فرد دیگری هم بود که پس از دیدن عکسهای جوجههای تازه متولد شده، پالتهای چوبی سنگین را بدون چشمداشت مالی و تنها با حس مسئولیتپذیری، رایگان آماده و تحویل داد.
آنطور که این فعال محیط زیست که به تازگی به عنوان قهرمان ملی تالابهای کشور در بخش مشارکتهای مردمی دست یافته این گونه آن را روایت میکند: این موج همدلی، مرزهای بازار و کارگاه را درنوردید و به ادارات و نهادهای خدماتی نیز رسید. اداره مخابرات گمیشان، نردبانهای بلند خود را به میدان آورد تا محیطبانان بتوانند با ایمنی کامل، بر فراز لانهها بروند و سرکشیهای دقیق و حساس انجام دهند. اداره برق منطقه، با بهرهگیری از جرثقیلهای سنگین و تخصصی خود، یاریگر شد تا سازههای چوبی و سنگین در ارتفاع نصب شوند و پناهگاهی مطمئن برای پرندگان مهاجر ساخته شود.

اما در این میان، افراد گمنام دیگری هم وجود داشتند؛ دوستانی که بیمزد و بیادعا، زیر آفتاب سوزان و در باتلاق تالاب کار کردند و عرق ریختند. محیطبانانی که وظیفهشان را فراتر از یک شغل دولتی دیدند و شبهای طولانی و تاریک را در کنار لانهها و در کنار مجریان پروژه به صبح رساندند تا از امنیت جوجهها در برابر هرگونه تهدیدی دفاع کنند و در نهایت، اداره محیطزیست که به عنوان پشتیبان اصلی، دوشادوش مردم این مسیر سخت را پیمود.
ثمره این تلاشهای جمعی، چیزی فراتر از اعداد و ارقام بود؛ اما آمارها خود گویای همه چیز هستند. تولد 240 جوجه حواصیل خاکستری در طول دو سال، فصل جدیدی از حیات را در تالاب گمیشان رقم زد.
روشنیان معتقد است هیچکدام از این 240 جوجه حواصیل، تنها متعلق به یک فرد یا یک گروه نیستند. آنها میراث مشترک جامعهای هستند که فهمیدند حفاظت از محیط زیست، یک شعار دولتی نیست، بلکه یک پیوند انسانی است. او تأکید دارد که این تجربه ارزشمند به همه آموخت اگر مردم بدانند نقش کوچک و سادهشان چگونه میتواند به حیات یک گونه منجر شود، حفاظت از طبیعت دیگر یک «وظیفه» اجباری و اداری نخواهد بود؛ بلکه به یک فرهنگ زیست و یک باور عمیق قلبی تبدیل میشود. داستان تالاب گمیشان، داستان بازگشت امید است؛ امیدی که با دستان خالی اما قلبهای مملو از عشق، زنده شد.
انتهای پیام/
نظرات کاربران