خبرگزاری مهر- گروه استانها؛ فاطمه حسینی: در برخی خانهها، سکوت فقط نبودِ صدا نیست؛ حضوری است سنگین، پر از خاطره… خانهای که واردش میشوی، شاید در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانهها نداشته باشد، اما کافی است چند دقیقه در آن بمانی تا بفهمی اینجا، هر گوشهاش چیزی برای گفتن دارد.
روی دیوارها، قاب عکسهایی که دیگر فقط تصویر نیستند؛ هر کدام، تکهای از زندگیاند. در میان آنها، تصویر زنی که حالا دیگر نیست، اما حضورش هنوز در فضای خانه جاری است.
در همین فضا، پدری نشسته است؛ آرام، با صدایی که نه شکسته است و نه بیاحساس. صدایی که سالها تجربه، ایمان و داغ را در خود دارد.
آغاز روایت؛ «شهادت نصیب من نشد…»
او بدون مقدمه، با جملهای شروع میکند که بار معنایی سنگینی دارد: شهادت نصیب من نشد… اما نصیب دخترم شد….
این جمله، نه از سر شکایت که بیشتر شبیه یک حسرت است. او ادامه میدهد و گذشته خانوادهاش را مرور میکند؛ گذشتهای که از دینداری و تعهد شکل گرفته است: از پدربزرگم به بعد، همه ما معمم بودهایم. پدرم اهل روزه و قرآن بود. فضای خانواده ما همیشه همینطور بوده.
کمی مکث میکند، سپس به برادرش اشاره میکند: برادرم، سید حسین کشفی، جانباز بود… بعد هم به شهادت رسید…
در این خانواده، شهادت یک اتفاق دور نیست؛ بخشی از تاریخ زندگیشان است.

ریشههای یک باور؛ خانوادهای در مسیر انقلاب
پدر شهیده «معصومه کشفی» با تأکید ادامه میدهد: ما جزو امت اسلامی رهبر شهید بودیم… و هنوز هم هستیم. خانواده ما همیشه پیرو خط امام و رهبر بوده است.
این جملهها، نشاندهنده چارچوب فکریای است که در آن رشد کردهاند. برای او، آنچه اتفاق افتاده، جدا از این مسیر نیست؛ بلکه ادامه همان راه است.
او به یاد پدرش میافتد و جملهای را نقل میکند که حالا معنای تازهای پیدا کرده: پدرم همیشه میگفت که «فرزند امانت خداست. خدا خودش داده، خودش هم میگیرد.»
این جمله، حالا دیگر فقط یک نصیحت نیست؛ تبدیل به حقیقتی شده که او با آن زندگی میکند.
میان اندوه و رضایت
پدر، از احساساتش هم با همان غرور مردانه میگوید: بالاخره… ما هم ناراحت هستیم. نمیشود خاطراتش را فراموش کرد…
سپس بلافاصله ادامه میدهد: اما خدا را شکر میکنیم. دخترم به شهادت رسیده است.
این تضاد، در تمام حرفهایش دیده میشود؛ اندوهی که انکار نمیشود، اما با رضایت و باور همراه است.
او به نوههایش اشاره میکند: اگر دخترم رفته، دو تا دخترش -رخشان و راحیل- هستند. اینها کنار ما هستند.

روز حادثه؛ یک لحظه، یک انفجار، یک پایان
وقتی به روز حادثه میرسد، لحنش تغییر میکند؛ دقیقتر، جزئیتر. آن روز دخترم با دو تا بچههایش در مرکز شهر بودند… نزدیک یکی از مراکز نظامی.
سپس ادامه میدهد: یکدفعه آنجا مورد حمله هوایی دشمن صهیونی آمریکایی قرار میگیرد.
مکثی کوتاه… «موج انفجار پهلوی دخترم را میگیرد… تمام اعضای داخل شکمش آسیب دیده بود… ولی از بیرون سالم بود…»
او تلاش میکند صحنه را توصیف کند، اما کلمات محدودند: آوار هم از بالا روی سرشان ریخته بود…
این جملهها، بدون اغراق، عمق فاجعه را نشان میدهند.
روایت دختر؛ «فکر کردیم صدای ترقه است…»
در ادامه، رخشان -دختر شهیده کشفی- شروع به صحبت میکند. صدایش نوجوان است، اما در میان کلماتش، تجربهای سنگین دیده میشود.
من کلاس یازدهم هستم… خواهرم راحیل کلاس چهارم.
سپس به آن روز برمیگردد: با مادرم رفته بودیم بازار برای خرید. من چند قدم عقبتر راه میرفتم.

جزئیات را دقیق به یاد دارد: مادرم کنار دیوار بود، دست راحیل را گرفته بود.
و بعد، لحظهای که همهچیز تغییر کرد: یکدفعه یک صدای خیلی وحشتناک آمد…
او ادامه میدهد: من رفتم پناه گرفتم. مادرم دست راحیل را کشید و آمدند سمت من.
در ابتدا، هیچکدام نمیدانستند چه اتفاقی افتاده: فکر کردیم صدای ترقه است…
اما خیلی زود واقعیت خودش را نشان داد: دیدیم همهجا پر از دود است…
میان دود و خاک
رخشان، لحظات بعد از انفجار را اینگونه روایت میکند: چشمانم را بستم… وقتی باز کردم، دیدم اطرافم پر از خاک است… هیچجا را نمیتوانستم ببینم.
این جملهها، حس گمشدگی و شوک را منتقل میکنند.
او ادامه میدهد: من و مادرم را با یک آمبولانس بردند… راحیل را با یک آمبولانس دیگر.

در آمبولانس، هنوز امید وجود داشت: با مادرم حرف میزدم… حالش خوب بود… فقط نگران راحیل بود.
و بعد، جملهای که به آرامی گفته میشود اما سنگین است: فکر کنم… فردای آن روز شهید شد.
سکوت راحیل؛ بغضی که کلمه نمیشود
وقتی از راحیل درباره مادرش سؤال میشود، پاسخی نمیآید. فقط سکوت…و بعد، بغض… گاهی، عمیقترین روایتها، همانهایی هستند که گفته نمیشوند.
شهادت، انتخابی متفاوت
در ادامه این دیدار، محمودوند مسئول بسیج رسانه لرستان سخن میگوید. او خطاب به پدر شهیده کشفی میگوید: آقا سید… ما هم تبریک میگوییم و هم تسلیت.
وی توضیح میدهد: تسلیت برای از دست دادن عزیزتان… و تبریک برای اینکه ایشان با بهترین نوع مرگ-شهادت- از دنیا رفتهاند.
او نگاه متفاوتی به مرگ دارد: شهادت، کیفیت مرگ را تغییر میدهد… و ادامه میدهد: ممکن بود هر جای دنیا باشد، ملکالموت جانش را بگیرد… اما خوشا به سعادتش که با شهادت همراه شد.
او رو به رخشان و راحیل میگوید: هر چه از مادرتان بخواهید، الان دستش باز است…
وی ادامه میدهد: فرزند شهید بودن افتخار بزرگی است. به خودتان افتخار کنید… احساس ضعف نکنید.
سخنانش، بیشتر از آنکه رسمی باشد، تلاش برای دلگرمی است.
توصیهای برای آرامش
در بخشی از صحبتها، رو به پدر میگوید: یک توصیه دارم… در اولین فرصت به زیارت امام رضا(ع) بروید…وی توضیح میدهد: امام رضا(ع) فوق تخصص هم و غم است… اگر به نیابت شهید بروید، آرامش پیدا میکنید.
این توصیه، رنگی از باور و تجربه دارد.
بنابراین گزارش؛ این خانه، حالا یک صندلی خالی دارد. اما در عوض، داستانی دارد که از آن بزرگتر است. پدری که هنوز آرام حرف میزند… دختری که لحظه انفجار را با جزئیات به یاد دارد و دختربچهای که هنوز نمیتواند درباره مادرش حرف بزند.
و مادری که دیگر نیست، اما حضورش در همهچیز حس میشود.
این روایت، فقط یک گزارش نیست؛ روایت تقاطع زندگی و مرگ، اندوه و ایمان، فقدان و افتخار است و در میان همه اینها، یک جمله باقی میماند؛ جملهای که شاید خلاصه همه چیز باشد: شهادت نصیب من نشد… اما نصیب دخترم شد.
نظرات کاربران