مجله کشاورزی و دامداری ایران اگری
0

روایتی تلخ از حملات آمریکایی ‌به مناطق مسکونی کرج؛ داغ سنگین خانواده!

روایتی تلخ از حملات آمریکایی ‌به مناطق مسکونی کرج؛ داغ سنگین خانواده!
بازدید 7
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، سحر آخرین روز ماه رمضان بود؛ همان لحظه‌های لطیف و آرامی که آدم‌ها با امید یک روز تازه، با نیت عبادت و دل‌های سبک از خواب برمی‌خیزند. خانه‌ای در مهرویلا، در طبقه سوم یک ساختمان چهارطبقه، میزبان یک خانواده سه‌نفره بود؛ خانواده‌ای معمولی با آرزوهایی معمولی، اما پر از زندگی. پدری که برای سحر بیدار شد، مادری که در اتاق خوابیده و پسری هفت‌ساله که هنوز در رؤیاهای کودکانه‌اش غرق بود. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد آن سحر، آخرین سحر کنار هم بودنشان باشد.

وحید اسلام‌نژاد، پدر خانواده، روایت می‌کند: ساعت حدود چهار صبح بود، از خواب بیدار شدم تا برای سحری آماده شوم. قبل از هر کاری، به اتاق پسرم رفتم و او را نگاه کردم، سری هم به همسرم زدم و از سلامت او مطمئن شدم و آرامش گرفتم. همه‌چیز عادی بود، آرام و بی‌صدا. به آشپزخانه برگشتم و گاز را روشن کردم اما ناگهان همه‌چیز تغییر کرد؛ انفجاری که حتی صدای معمول یک انفجار را هم نداشت، آن‌قدر آرام بودم که صدایی از اطراف توجهم را جلب نکرد؛ سکوتی که از دل آن، ویرانی زاده شد.

در یک لحظه، خانه‌ای که محل زندگی بود، به تلی از آوار تبدیل شد، طبقه سوم فرو ریخت، سقف خانه، دیوارها و خاطره‌ها همه روی هم افتادند. وحید تا طبقه پایین سقوط کرد و زیر آوار ماند و دست‌ها و پاهایش گیر کرده بودند. میان آن همه آوار، نه راهی برای حرکت داشت و نه نوری برای امید؛ فقط سنگینی سقفی که فرو ریخته بود و سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود. در همان حال، میان درد و بهت، تنها چیزی که در ذهنش می‌گذشت تصویر زن و کودکش بود که جایی در همین ویرانه‌ها جا مانده بودند.

جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , اخبار کرج ,

تلاش نافرجام یک پدر در دل آوار

با زحمت، خودش را روی زمین کشید، پاهایش را از زیر آوار بیرون آورد، فریاد زد و کمک خواست اما کسی نبود یا اگر هم بود، صدایش به جایی نمی‌رسید. تلاش کرد بلند شود و به سراغ همسر و پسرش برود و آن‌ها را نجات دهد اما کمر شکسته‌اش اجازه نمی‌داد، هر بار که می‌خواست از جایش بلند شود، نقش زمین می‌شد. تصویر آن لحظه‌ها، چیزی فراتر از درد جسمی است. مردی که زیر آوار، با بدنی شکسته، فقط یک فکر در سر دارد: «باید به زن و بچه‌ام برسم و آن‌ها را نجات دهم.» اما نمی‌تواند.

دقایقی که شاید به اندازه یک عمر طول کشیده‌اند، گذشتند تا بالاخره کسی پیدا شد، مردی که آمد، او را از زیر آوار بیرون کشید و به بیمارستان رساند اما برای خانواده‌اش، دیگر دیر شده بود. فاطمه زلف‌خانی، مادر خانواده و رادوین اسلام‌نژاد، پسر هفت‌ساله‌اش در همان لحظات ابتدایی به شهادت رسیدند. موشکی که به ساختمان اصابت کرده بود، نه‌تنها یک خانه، بلکه یک زندگی را نابود کرده بود. اتفاق جانسوزی که دل هر انسانی را به درد می‌آورد این بود که رادوین چندین ساعت زیر آوار بود و پیکرش یافت نمی‌شد.

ساختمان چهارطبقه به‌طور کامل تخریب شد و طبقه سوم که خانه این خانواده بود، دیگر وجود نداشت و از وسایل خانه، چیزی باقی نمانده بود. وحید می‌گوید: «مبلمان و یخچال به آن بزرگی دیگر مشخص نبودند، هیچ‌چیز نیست، انگار اصلاً وجود نداشتند.» حتی ماشینشان هم در این حادثه از بین رفت اما آنچه بیش از همه از دست رفت، چیزی نبود که بتوان آن را دوباره خرید یا ساخت. او می‌گوید: «حاضر بودم 10 برابر زندگی، مال و اموالم، حتی جان خودم را بدهم اما خانواده‌ام زنده باشند که نشد.»

جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , اخبار کرج ,

زخم‌هایی که تمام نمی‌شوند

در آن ساختمان سه نفر به شهادت رسیدند، رادوین و مادرش و همسایه واحد روبرویی آن‌ها. وحید از آن حادثه جان به در برد اما با بدنی که دیگر مثل قبل نیست. چهار بار جراحی شده و 16 روز در بیمارستان بستری بوده، کمرش شکسته، دنده‌هایش آسیب دیده، تاندون‌های پایش پاره شده و پایش هنوز در گچ است. او می‌گوید تا تیرماه باید همین‌طور بماند؛ برای بلند شدن، باید کمربند ببندد و روی ویلچر بنشیند. حالا زندگی‌اش در یک خانه موقت خلاصه شده که روی یک تخت در گوشه آن می‌گذرد.

نه خانه‌ای دارد، نه وسایلی، نه آن زندگی ساده‌ای که روزی داشت و البته، نه خانواده‌ای؛ او حالا تنها بازمانده یک خانواده سه‌نفره است. هزینه‌های درمان هم داستان خودش را دارد، هر بار کاردرمانی، یک و نیم تا دو میلیون تومان برای او هزینه دارد، آن هم در شرایطی که نه درآمدی ثابت دارد و نه سرپناهی دائمی. درد جسمی است، اما آنچه بیش از همه او را فرسوده می‌کند، درد نبودن است، نبودن جگرگوشه و همسر عزیزش. وحید می‌گوید: «تحمل این مجروحیت سخته، اما داغ عزیزانم خیلی سخت‌تره.»

دیدار مسئولان و خادمان رضوی با این پدر داغ‌دیده، رنگ و بوی خاصی داشت. جمعی از مسئولان، از جمله نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران کشور، مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران البرز، مدیر کانون‌های خدمت رضوی استان، خادمان رضوی، خادمان شهدا و اصحاب رسانه، به دیدار او رفتند اما این دیدار، یک دیدار معمولی نبود. فضای خانه، سنگین بود؛ سکوتی که گاهی با بغض شکسته می‌شد. وحید، پدر خانواده قاب عکس پسرش را در کنار خود گذاشته بود.

جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , اخبار کرج ,

رضا جان؛ صدایی در دل ویرانی

هر بار که حرفی زده می‌شد و کسی او را دلداری می‌داد، اشک از گوشه چشمانش سرازیر می‌شد، بغضش را فرو می‌خورد، اما نمی‌شد آن را پنهان کرد. این‌جا، کلمات کارایی خودشان را از دست می‌دهند. چطور می‌شود به پدری که همسر و فرزندش را در یک لحظه از دست داده، تسلی داد؟ چطور می‌شود جای خالی یک کودک هفت‌ساله را با حرف پر کرد؟ با این حال، خادمان رضوی تلاش کردند حال و هوای خانه را تغییر دهند؛ با ذکر «رضا جان» و مدیحه‌سرایی در وصف امام رضا (ع)، فضایی معنوی ایجاد شد.

صدای ذکر و زمزمه‌های امام رضایی، در میان آن سکوت سنگین پیچید و برای لحظاتی، انگار اندکی آرامش به فضا برگشت. این لحظات، شاید کوتاه بودند، اما برای آن پدر و آن خانه، معنایی داشتند. این دیدار برای ما دیدار سختی بود، نه فقط به‌خاطر روایت آن حادثه تلخ، بلکه به‌خاطر چیزی که در چهره‌ها دیده می‌شد، اندوهی که نمی‌شد از آن فرار و واقعیتی که نمی‌شد انکارش کرد. این‌جا، فقط یک حادثه روایت نمی‌شود، بلکه از زندگی‌ای گفته می‌شود که در یک لحظه فرو ریخت و پدری که هنوز در شوک است.

از خانه‌ای که دیگر وجود ندارد، کودکی که رؤیاهایش ناتمام ماند، مادری که دیگر نیست و مردی که مانده است با بدنی زخمی، دلی شکسته و خاطراتی که هر روز و هر لحظه، با او هستند. او آن لحظه را دقیق به یاد دارد، لحظه‌ای که برای سحری بیدار شد، به اتاق پسرش سر زد و همه‌چیز عادی بود و شاید، همین عادی بودن، تلخ‌ترین بخش ماجراست چون هیچ‌چیز خبر از فاجعه نمی‌داد؛ زندگی، گاهی همین‌قدر بی‌هشدار تغییر می‌کند و در همان سکوت فریبنده، سرنوشت بی‌آن‌که در بزند، همه‌چیز را با خود برد.

جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , اخبار کرج ,

روزنه امید یک پدر داغ‌دیده

در پایان این دیدار، مرد مجروح این خانواده میان آن‌همه درد، خاطره و بغض فروخورده، حرفی زد که رنگ دیگری داشت؛ شبیه روزنه‌ای از نور در دل تاریکی. با صدایی آرام گفت که نذر کرده وقتی توان ایستادن دوباره پیدا کرد و این بدن زخمی مجال همراهی داد، یک روز در کفشداری حرم مطهر رضوی روی پاهای خود بایستد و به زائران خدمت کند. انگار در میان همه‌ چیزهایی که از دست رفته، هنوز چیزی برای دل بستن باقی مانده است؛ خدمتی کوچک، اما از جنس دل؛ خدمتی که برای ادامه دادن است.

قرار شد وقتی حالش بهتر شد، از این روزهای سخت عبور کرد و توانش را بازیافت، با هماهنگی آستان قدس رضوی و کانون‌های خدمت رضوی استان البرز، این نذر به سرانجام برسد؛ نذری که شاید برای دیگران ساده باشد اما برای مردی که از زیر آوار، هم با درد جسم برخاسته و هم با داغی که هر روز سنگین‌تر می‌شود، معنایی عمیق‌تر دارد. او خوب می‌داند که بعضی زخم‌ها هرگز خوب نمی‌شوند، اما می‌شود در میان قدم‌های زائران و کفش‌هایی که به امانت سپرده می‌شوند، تکه‌ای از آرامش گمشده را دوباره پیدا کرد.

گزارش: مینا صدیقیان

انتهای پیام/

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *