مجله کشاورزی و دامداری ایران اگری
0

امسال زمستان سردی دارم/روایت سوزناک پدری که آمریکا فرزندش را شهید کرد

تصویر پیدا نشد !
بازدید 4
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از بندرعباس، در میان تل خاکستری آوار و غبار هولناک حمله ددمنشانه ارتش‌ تروریستی آمریکا به مدرسه «شجره طیبه» در ماه مبارک رمضان، قصه‌ای لبریز از اشک، بغض و نجوای قرآنی کودکی 11 ساله نهفته است؛ کودکی که پس از سال‌ها چشم‌انتظاری به زندگی پدری قدم گذاشت و با پروازی سبک‌بال، آسمانی شد.

گزارش پیش‌رو، بازخوانی روایت سوزناک و بغض‌آلود عباس جنگی‌چی مینابی، پدر شهید خردسال و قاری برجسته محمد مهدی جنگی‌چی مینابی است؛ عباس جنگی‌چی نانوایی زحمت‌کش در میناب است که سالیان درازی با گرمای تنور خانگی‌اش و پخت نان سنتی و ریختن عرق جبین، نان حلال بر سفره خانواده گذاشت. او که 25 سال حسرت شنیدن واژه «پدر» را داشت، با آمدن محمد مهدی به آرزوی خود رسید و احساس می‌کرد بار دیگر جوان شده است. آن‌قدر به فرزندش عشق داشت که خودش او را از کودکی حمام می‌برد و کارهایش را انجام می‌داد و خودش او را تا مدرسه می‌برد و بازمی‌گرداند. این روایت، روایتی آمیخته با ناله‌های پنهان، دویدن با زبان روزه به سوی آوار، وداع صبورانه در سردخانه و رازی جاویدان است که در آستانه ضریح مطهر حضرت اباعبدالله الحسین(ع) گره خورده.

وقتی زمستان، سردتر از همیشه می‌شود

مصاحبه دومم در گلزار شهدای میناب با پدر شهید محمد مهدی جنگی‌چی بود. وقتی او را دیدیم، هنوز لباس سیاه عزای فرزند بر تن داشت؛ مردی که دست‌های زحمت‌کش و کارکرده‌اش دست‌های ما را گرم فشرد. از بیرون و ظاهر قوی و استوار بود و با مهربانی ما را دعوت کرد بر سر مزار مطهر فرزند شهیدش بنشینیم؛ اما از درون بغضی داشت که هر بار یاد کردن از جگرگوشه‌اش سر باز می‌کرد و ناخودآگاه تمام مدیران رسانه استان هم پا به پای او اشک می‌ریختیم. او از زمستان سردش بدون فرزندش گفت و ما سرمای استخوان‌سوز این تنهایی را احساس می‌کردیم. او از عشق محمد مهدی به باران گفت و ما می‌دانستیم با هر قطره باران بر این پدر شهید چه خواهد گذشت. تحمل بار این داغ، صبری به عظمت کوه می‌طلبد.

شهید محمد مهدی جنگی‌چی مینابی، ثمره ربع قرن صبوری و استغاثه خانواده‌ای است که برای استجابت دعای فرزند، 25 سال چشم به راه ماندند. او هدیه‌ای بود که در یازدهمین بهار زندگی‌اش، در حالی که آراسته به زیور قرآن بود، ردای سرخ شهادت به تن کرد.

پدر در حالی که اشک پهنای صورتش را می‌پوشاند و بغض راه گلویش را می‌بندد، با صدایی لرزان زمزمه می‌کند: «من امسال زمستانی خیلی سردی دارم… محمد مهدی که از باران خیلی خوشش می‌آمد، زیر باران می‌ایستاد… امسال من تو فکر زمستانم؛ زمستانی خیلی سرد بدون محمد مهدی… داغ، داغ خیلی سختی است…»

محمد مهدی، نغمه‌خوان کوچکی بود که صدای تلاوت قرآنش در حیاط مدرسه شجره طیبه و رواق‌های نجف می‌پیچید و زمزمه‌هایش به زندگی پدر، گرمایی بی‌بدیل می‌بخشید. اما روز حادثه و غبار فاجعه در ماه رمضان، نان گرم تنور خانه را با شعله‌های اضطراب آمیخت و پدری روزه‌دار را در میان ترافیک و هیاهوی شهر، دوان‌دوان به سوی سازه‌ای کشاند که به آواری عظیم تبدیل شده بود.

هدیه‌ای پس از ربع قرن انتظار و انس با آیات نور

پدر شهید در حالی که دست‌هایش می‌لرزد و یاد روزهای شیرین خردسالی فرزند، لبخند تلخی همراه با اشک بر لبش می‌نشاند، به روایت شکوفایی محمد مهدی می‌پردازد. او می‌گوید پس از ربع قرن انتظار، خنده با آمدن محمد مهدی بر لب‌هایشان نشست، اما عمر این شادمانی تنها 11 سال بود.

محمد مهدی از سن 3٫5 تا 4 سالگی نزد خانم رستمی آموزش قرآن را آغاز کرد. در 6 سالگی و در پایه اول دبستان، حافظ یک جزء قرآن مجید بود. او دوره پیش‌دبستانی را نگذرانده بود، اما به دلیل تسلط بر کلمات و حروف عربی، در دبستان پذیرفته شد و عنوان قاری قرآن مدرسه «شجره طیبه» را به دست آورد.

پدر با لحنی پر از افتخار و حسرت، از زبان خود روایت می‌کند: «به غیر از محمد مهدی پسر دیگری نداشتم… پسری بسیار مؤدب، محجوب، دوست‌داشتنی و مهربان بود. در کنار قرآن، کلاس زبان انگلیسی و فوتبال هم می‌رفت. من از آن پدرانی نبودم که آژانس دنبال پسرم بفرستم؛ خودم دنبالش می‌رفتم و همه بچه‌ها را می‌شناختم. وقتی قرآن می‌خواند، صدای گوش‌نوازش را کم و زیاد می‌کردم و لذت می‌بردم… جایش خیلی خالی است.»

روز حادثه؛ دویدن با زبان روزه به سوی آوار مدرسه

لحن پدر ناگهان تغییر می‌کند؛ بغض سنگینی بر صدایش حاکم می‌شود و قطرات اشک بر گونه‌هایش جاری می‌گردد. وقتی به روز حادثه در ماه مبارک رمضان اشاره می‌کند، او در حیاط خانه مشغول آماده‌سازی تنور نان سنتی بود که اخبار حملات را شنید. با اضطراب به خانه آمد و با دوستی تماس گرفت تا محمد مهدی را از مدرسه بازگرداند، اما ظرف 3 دقیقه انفجار رخ داد.

به دلیل ترافیک شدید در فلکه مغیری، امکان حرکت با خودرو وجود نداشت. پدر با صدایی شکسته این صحنه هولناک را این‌گونه تصویر می‌کند: «ما ماشینمان را همان‌جا پارک کردیم. با خانمم دو نفری افتادیم آن‌طرف جدول و دویدیم… همه خانواده شهدا می‌دویدند چون راه بسته شده بود. ماه مبارک رمضان بود؛ هم خانمم روزه بود و هم خودم. فکر نمی‌کردیم مدرسه را زده باشند؛ می‌دویدیم که بچه‌ها را بغل کنیم… وقتی رسیدم، یک آوار خیلی خیلی بزرگی درست شده بود. مات و مبهوت مانده بودم و آوار را نگاه می‌کردم… تا یک ساعت و نیم پیکرها و مجروحان را بیرون می‌آوردند؛ نگاه می‌کردم و محمدم را می‌گشتم اما محمدم را نمی‌دیدم.»

صلابت تلخ در سردخانه و وداع با پیکر مطهر

جست‌وجو در بیمارستان‌ها تا ساعت 5:30 صبح ادامه یافت تا اینکه سرانجام والدین را برای شناسایی پیکرها به سردخانه فراخواندند. پدر در میان هجوم اشک‌هایش، از لحظه شناسایی فرزندش می‌گوید؛ لحظه‌ای که برای حفظ توانش جهت پیدا کردن فرزند، اشک‌هایش را در حدقه حبس کرده بود.

پدر از زبان خود، وداع خونین در سردخانه را این‌گونه روایت می‌کند: «من توی سردخانه که رفتم اشک نمی‌ریختم و محکم ایستاده بودم تا فقط محمدم را شناسایی کنم. خیلی‌ها گریه می‌کردند، اما من ایستاده بودم. سردخانه اول نبود؛ رفتم سردخانه دوم. ردیف اول و دوم نبود، از بالا یکی‌یکی گشتم تا اینکه زیپ کاور را کشیدم… محمد مهدی آنجا بود. پاهایش قطع شده بود، اما صورت و بدنش سالم بود. صورت نازنینش را پاک کردم؛ دست و پاهایش را با دستمال پاک کردم و برای آخرین بار بوسیدمش.»

طنین قرآن در نجف و راز انگشتر تبرکی در کربلا

با یادآوری خاطرات سفر زیارتی کربلا و نجف که 6 ماه پیش از شهادت انجام شده بود، لحن پدر اندکی آرام‌تر می‌شود و بوی عطر حرم در کلامش می‌پیچد. پدر می‌گوید رفتیم نجف تا اذن زیارت حرم امام حسین را بگیریم. در نجف اشرف، محمد مهدی پشت سر پدر نشست و با لحنی چنان زیبا قرآن خواند که زائران عرب دور او حلقه زدند و با تشویق‌های «احسنت» و «بارک‌الله»، مجذوب تلاوت او شدند.

در بازار کربلا، پدر دو انگشتر برای محمد مهدی خرید چون او علاقه زیادی به انگشتر داشت. در حرم حضرت ابوالفضل (ع)، محمد مهدی یکی از انگشترها را به عنوان تبرک داخل ضریح انداخت. سپس به زیارت حرم امام حسین (ع) رفتند. پدر با لبخندی تلخ و چشمانی خیس روایت می‌کند: «دوست داشتم محمد را بلند کنم روی دوشم، اما 11 سالش شده بود و رشد کرده بود؛ زورم نرسید (بغض پدر شهید سینه را شکافت و چنان اشک حسرت ریخت که ما خبرنگاران هم با او گریه کردیم). گفتم بابا بیا بگذارمت روی دوشم، گفت: نمی‌خواهم بابا، خودم می‌روم.»

بی‌تابی درون ضریح حسینی و تجلی معصومیت شهدای خردسال

اوج روحی و معنوی این روایت، پس از شهادت محمد مهدی رخ داد؛ زمانی که پدر شهید به همراه چند نفر از پدران شهدا برای مراسم غبارروبی به داخل ضریح مطهر امام حسین (ع) دعوت شدند.

پدر در حالی که صدای گریه و ناله‌اش در مصاحبه اوج می‌گیرد، این لحظه ملکوت را روایت می‌کند: «وقتی در ضریح را باز کردند و رفتم داخل، پا گذاشتم داخل مرقد آقا… 6 ماه قبل با محمد مهدی همین‌جا بودم؛ محمد زیارت کرده بود، انگشتر انداخته بود و اشک ریخته بود. حالا بعد از 6 ماه دوباره بدون او آمده بودم، همان‌جا… پا گذاشتم داخل ضریح و به شدت گریه می‌کردم و بی‌تابی می‌کردم؛ داخل ضریح دنبال انگشتر محمد مهدی می‌گشتم…»

خادمان و مترجم حرم با مشاهده گریه‌های بی‌امان و حال متفاوت او، علت را جویا شدند و او را نزد یکی از مسئولان حرم بردند. مسئول حرم امام حسین (ع) در آن جلسه خطاب به پدران شهدا جملاتی جاویدان بر زبان آورد: «اینکه شما را به داخل ضریح مطهر امام حسین (ع) آورده‌ایم، تنها به خاطر معصومیت فرزندان شماست. بچه‌های مدرسه شجره طیبه معصوم بودند. قدر خودتان و قدر معصومیت بچه‌هایتان را بدانید.»

پدر شهید آرام اشک‌های چشمش را پاک کرد، دستی بر مزار فرزند شهید کشید و به ما که همچون خود از اشک می‌ریختیم نگاه کرد. با افتخار فیلم‌های تلاوت قرآن محمد مهدی را نشانمان می‌دهد و در پایان می‌گوید: «افتخار می‌کنم فرزندم شهید شده؛ افتخار می‌کنم همزمان با رهبر شهید انقلاب، فرزند من هم شهید شده. اما داغی که بر سینه دارم داغی سنگین است.»

انتهای پیام/864

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *