مجله کشاورزی و دامداری ایران اگری
0

دیدار دوباره با معلم پس از 52 سال؛از برف تا برق!

دیدار دوباره با معلم پس از 52 سال؛از برف تا برق!
بازدید 3
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان،سال 1352 شش سالم بود که اولین مدرسه در دهات‌مان ساخته شد. روستای آبکیِ ماهنشان، 13 کیلومتر از جاده اصلی فاصله داشت که یا با قاطر و الاغ این مسیر را طی می‌کردیم؛ یا با پای پیاده که 4 ساعت طول می‌کشید.

هیچکس در روستا سواد نوشتن نداشت؛ و تنها چند نفر مثل پدرم، سواد خواندن قرآن و گلستان داشتند که آن هم در مکتب‌خانه یاد گرفته بودند. اردیبهشت 1352 بود که برای اولین بار، طرح سپاه دانش آن زمان، معلمی جوان و خوش قد و بالا را به روستای‌مان فرستاد. 
آقای علی آذری، جوانی بیست ساله و چهارشانه بود که در عرض چند ماه، با کمک اهالی، اولین مدرسه را در روستای آبکی برپا کرد. شانزده نفر بودیم؛ قد و نیم قد، از 6 ساله گرفته تا 12 ساله، همه در کلاس اول دبستان!

 یکی از روزهای برفی دی‌ماه که سوز سرما استخوان را می‌ترکاند و با هر قدم تا کمر توی برف فرو می‌رفتیم، آقای آذری، معلم کلاس اول، در برنامه صبحگاه همه را به خط کرد. 
با چوب تنبیه توی دستش، چهار نفر را از صف جدا کرد و با اخم‌هایی که ترس می‌انداخت توی دلمان، دستور داد تا بقیه‌مان 4 دورِ حیاط را بر روی برف سینه‌خیز برویم. 

 نمی‌دانم این آقامعلم شب خوابیده و صبح بیدار شدنی چه بلایی سر فیوزهای مغزی‌اش آمده بود که چنین درخواستی از ما داشت؟! شبیه سربازهای بینوای جنگ جهانی که هیتلر بالاسرشان دستور می‌داد، آه از نهادمان بلند شد. منِ شش ساله که حتی بلد نبودم درست آب دماغم را بالا بکشم، بعد از یک دور سینه‌خیز روی برف‌ها، دست و پاهایم قندیل بست و صدای گریه‌هایم بلند شد.

توی حال خودم نبودم که یکهو صدای حاج داداش، پسرعموی پدرم را شنیدم که وارد مدرسه شد و شروع کرد به یکی به دو کردن با آقامعلم. همه ما 12 نفر مثل موش‌های مچاله شده از سرما داشتیم می‌لرزیدیم.بالاخره با میانجی‌گری حاج داداش، معلم راضی شد که دست از سر کچل ما بینواها بردارد!

من و پسرعمویم ناصر که دست و پاهایمان از شدت سرما یخ بسته بود، نمی‌توانستیم روی پا بند شویم. آقا ذَکَر که توی خانه‌مان کار می‌کرد، تا خبر را شنید، آمد من و ناصر را کول کرد و مثل جوجه‌هایی که زیر دوش آب رفته باشند،  گذاشتمان زیر کرسی تا گرم بشویم و جان بگیریم.

 شب که شد، عمو از شدت عصبانیت غیض کرد و تمام کتاب‌های من و ناصر را انداخت توی آتش. همان شد که دیگر پای من و ناصر به آن مدرسه باز نشد. 

 اما عمو دوست داشت که ما باسواد شویم و درس بخوانیم؛ برای همین هم سال بعد، خانه‌ای در زنجان خرید و من و ناصر را به همراه مادربزرگ فرستاد به شهر تا در مدرسه شاهپور ادامه تحصیل بدهیم. 

سال‌ها گذشت و من با مدارک کارشناسی مهندسی برق از دانشگاه تهران و کارشناسی ارشد مهندسی صنایع از دانشگاه شریف فارغ‌التحصیل شده و پس از سی سال خدمت بازنشسته شدم. 
 سال 1404 بود که تصمیم گرفتم هرطور شده آقای علی آذری را، که اولین قلم را به دستم داد، پیدا کنم. ته دلم چیزی قلقلکم می‌داد که بدانم آن روز، توی آن هوای برفیِ دی ماه، چه شد که یکدفعه تصمیم گرفت ما را آنطور روی برف سینه‌خیز بچرخاند دور حیاط؟! 

اما همان سینه‌خیز روی برف، نردبانی شده بود برای تحصیل من که کاملا مسیر زندگی مرا تغییر داده بود. از میان همه همکلاسی‌هایم تنها کسی که موفق شده بود ادامه تحصیل بدهد، من بودم. ماجراجویی من برای پیدا کردن معلم اول دبستان، از یک شهر شروع شد؛ پسوندی که به خاطر داشتم پشت فامیلی آقای علی آذری اردبیلی وجود داشت.‌ 

همین پسوند بهانه‌ای شد برای سفرهای پی‌درپی من به شهر اردبیل. نه تنها آموزش و پرورش، بلکه تمام ادارات و سازمان‌های دولتی اردبیل را زیر و رو کردم تا بلکه نشانی از آقایی با نام علی آذری پیدا کنم؛ اما نتیجه‌ای نگرفتم.

در گیر و دار پرسجو از نشانی آقامعلم، خبر رسید که ایشان مراغه‌ای هستند؛ و این‌بار پای سفرم برای جستجو باز شد به شهر زیبای مراغه. از تمام کسانی که می‌شناختم کمک گرفتم تا این‌بار کارمندان ادارات مراغه را جستجو کنم؛ اما دریغ که گمشده من، آنجا هم نبود. 

تا اینکه بعد از پرسجوهای فراوان، فهمیدم که ایشان اصالتاً اهل ملک کندی(ملکان کنونی) بوده و درحال حاضر در تبریز زندگی می‌کنند. بعد از چند ماه دوندگی، سرنخ‌ها به نتیجه رسیده بودند. 

 گمشده پیدا شد؛ و حالا قلب بی‌قراری که بعد از سالها، تشنه هم‌صحبتی با معلمی بود که روزی چوب تنبیهش، مثل تابش تند خورشید بر جوانه‌ای کوچک، هرچند سوزان بود، اما تلنگری شد برای قد کشیدن و عبور از تاریکی.  

بعد از چند بار تماس تلفنی و صحبت با آقای آذری، به فکرم رسید که مراسمی ترتیب دهم تا دوباره همه همکلاسی‌های اول دبستان آبکی، دور هم جمع شویم و با حضور آقامعلم، بعد از سالها دیداری تازه کنیم.

تلفن را برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به تک‌تک همکلاسی‌ها. خیلی‌هایشان از تصمیمی که گرفته بودم تعجب کرده بودند، اما وقتی پای دورهمی وسط آمد، همراهی‌ام کردند. تقویم را گشتم و شب میلاد امام‌علی و روز پدر را انتخاب کردم و آقای آذری را دعوت کردم به زنجان. 

همه چیز آماده بود. تالار پذیرایی و نهار، گروه نوازنده، دسته گل و ردیف همکلاسی‌های اول دبستان که با قامت‌های کت‌ و شلوار به تن، به استقبال آقامعلم ایستاده بودند.و آن لحظه رسید. باورم نمیشد. 

 بعد از 52 سال داشتم دوباره آقای آذری را می دیدم؛ هنوز هم همانطور سرحال و چهارشانه، اما این بار با موهای جوگندمی و صورتی که گذر زمان رویش نقش انداخته بود. 

 اوقات عجیبی بود. یک روز به یاد‌‌ماندنی، با اشک و بغض‌‌های تمام نشدنی. 
راستش را بخواهید، وقتی که از آقای آذری دلیل آن سینه‌خیز روی برف را پرسیدم، با نیم نگاهی به چشم‌هایم، خندید و چیزی نگفت. 

 فکر کردم شاید خیلی وقت‌ها نتیجه کارها از دلیلشان مهم‌تر باشد؛ درست مثل همان سینه‌خیز رفتن روی برف که سرانجامش شده بود رسیدن به قله‌های مهندسی برق. 

 حالا وقتی به این عکس دسته جمعی نگاه می‌کنم، با اینکه خودم و ناصر توی عکس نیستیم، اما دلم قرص می‌شود که هیچ ردی از کینه در قلب کسی نمانده و همه دِین‌ها ادا شده. 

روایتی از مصطفی تیموری

 به قلم سیده الهه موسوی

انتهای پیام/

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *