مجله کشاورزی و دامداری ایران اگری
0

‌روایت جانسوز دختری که با جنایت آمریکا ‌شهید شد

‌روایت جانسوز دختری که با جنایت آمریکا ‌شهید شد
بازدید 3
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از خرم‌آباد، همیشه می‌گفت: «استاد، من کی معروف می‌شم؟ کی مدالم‌ منو تو تلویزیون نشون می‌دن؟». این پرسش، جهان یک کودک بود که میان دیوارهای یک باشگاه، آینده‌ای به‌اندازه‌ یک سیاره برای خودش ساخته بود.

او ضربه می‌زد، مثل کسی که از قبل می‌دانست باید با جهان بجنگد. آن‌قدر محکم که گویی همه‌ حریفان، همه‌ فاصله‌ها، همه‌ ناممکن‌ها در برابرش ایستاده‌اند و او باید از میانشان عبور کند.

از کلاس درس تا شهادت/ اعلام اسامی 4 دانش‌آموز شهید بروجردی

آناهید رشنو، دختر کلاس دومی، جهانش در چند متر تاتامی خلاصه نمی‌شد؛ اما از همان چند متر شروع می‌شد. دنیای او، دنیای دوری و چاگی بود، دنیای تعادل، دنیای افتادن و دوباره ایستادن.

او حامل رؤیایی بود که از بدنش بزرگ‌تر بود. هر بار که پایش را بالا می‌برد، فقط یک ضربه نبود؛ تلاشی بود برای نزدیک‌تر شدن به چیزی که هنوز نام نداشت، اما حس می‌شد: ایستادن روی سکوی اول.

می‌گفتند قوی بود. نه‌فقط در بدن، که در اراده. هم‌تمرینی‌هایش هنوز به‌یاد دارند که چگونه تمرین می‌کرد؛ بی‌وقفه، بی‌تردید. انگار می‌دانست زمان کم است، انگار می‌دانست باید زودتر از موعد، بیشتر از سنش سنگین‌تر از توانش زندگی کند.

اما جهان بیرون از باشگاه، همیشه به قواعد تاتامی پایبند نمی‌ماند. روزی رسید که آسمان به‌جای ابر، چیز دیگری در خود داشت. روزی که صدای تمرین با صدایی دیگر درهم شکست.

پدرش می‌گوید که داشتتند از تمرین برمی‌گشتند؛ مسیری معمولی، مثل صدها روز قبل. اما آن روز مسیر به انتها نرسید. آن روز فاصله‌ میان زمین و آسمان کوتاه شد؛ آن‌قدر کوتاه که سقف رؤیاهای یک کودک و مادرش در یک لحظه یکی شد.

او و مادرش در حمله اسرائیل به خرم‌آباد در 18 اسفند 1404 شهید شدند. موشک‌های اسرائیل فقط ساختمان‌ها را نمی‌شکافند؛ زمان را هم می‌شکنند.

موشک‌ها آینده را که هنوز نیامده قطع می‌کنند. آناهید، که آرزویش ایستادن روی سکوی قهرمانی بود، ناگهان وارد میدانی شد که داور نداشت، قانون نداشت، و پیروزی در آن معنایی دیگر داشت.

پدرش می‌گوید: «دخترم آرزو داشت قهرمان جهان بشه، حالا شده». این واگویه در خود شکافی دارد میان آنچه باید می‌شد و آنچه شد. اما در همین شکاف نوعی پذیرفتن پنهان است، بدون فراموش‌کردن.

پدر میان خاطره و واقعیت، راهی باریک را هر روز طی می‌کند. گاهی هنوز دستش به‌سمت جایی می‌رود که باید دست کوچک دخترش باشد. گاهی هنوز صدایی را می‌شنود که او را صدا می‌زند، اما در کنار این‌ها چیزی دیگر هم هست؛ نوعی یقین که از دلِ ناپذیرفتنِ کاملِ فقدان بیرون آمده.

حالا آناهید، تکواندوکار و دانش‌آموز پایه دوم دبستان زنده‌یاد رحیمی خرم‌آباد در باشگاه دیگر نیست. دیوارهایی که صدای ضربه‌ها را برمی‌گرداندند، فرو ریخته‌اند. اما صدا به‌سادگی از بین نمی‌رود. در حافظه‌ هم‌تیمی‌ها، در بدن‌هایی که کنار او تمرین کرده‌اند.

هم‌تیمی‌های آناهید می‌گویند که راه او را ادامه می‌دهیم. آن‌ها در غیاب دوستشان با حضور او تمرین می‌کنند. هر ضربه یادآور ضربه‌ای دیگر است. برای آن‌هایی که نام آناهید را در دل دارند، زمان شاید شکسته، به تکه‌هایی که هر کدام باری از خاطره را حمل می‌کنند.

تاتامی‌ها دوباره پهن می‌شوند، پاها دوباره بالا می‌روند، و صداها هرچند کمی متفاوت باز برمی‌گردند. اما حالا هر حرکت وزنی بیشتر دارد. هر مسابقه، معنایی فراتر پیدا کرده.

در اینجا روایت به جایی می‌رسد که اندوه و ادامه در هم تنیده می‌شوند. جایی که نمی‌توان یکی را بدون دیگری فهمید. آناهید، در این روایت هم غایب است و هم حاضر؛ هم رفته و هم مانده. در ضربه‌ها، در نفس‌ها، در تصمیم‌ها.

انتهای پیام/ 644/

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *