به گزارش خبرگزاری تسنیم از قزوین، قرار بود این هفته شب جمعه هم، چایخانه مزار شهدای قزوین را برپا کنند و در سرمای زمستان، به میهمانان شهدا چای صلواتی بدهند، فاطمه رستمی، مادر خانواده، مثل همیشه همه وسایل را آماده کرده بود و منتظر همسرش بود تا از سرکار بیاید و صبح راهی قزوین شوند اما….
اما این بار شهدا خود به استقبالشان آمدند.
هشت عضو یک خانواده قزوینی، اصالتاً قزوینی اما ساکن تهران، در بمباران منزل مسکونیشان در تهران توسط رژیم صهیونیستی، به شهادت رسیدند. نه در چایخانه زمینی، که در جوار همنشینی با اباعبدالله الحسین (ع)، چاپخانهای آسمانی برپا کردند.
فاطمه رستمی مادر جوان خانواده با فرزند 7 سالهاش محمدحسن و محمدعلی 20 روزه در کنار برادر قهرمانش مهدی رستمی و همسر و فرزندان کوچک برادرش راهی آسمانها شدند و به سوی مولای خودشان پرکشیدند.
شنبه شب اولین روز از سال 1405، قزوین میزبان پیکرهای مطهر این هشت شهید بود. از ساعت 19، مردم با خودرو و موتور و هر چه که میتوانستند به استقبال این عزیزان از مقابل سازمان صدا و سیما حرکت کردند. اما قلب قزوین در مسجد امام خمینی (ره) میتپید.
ساعت 20، مسجد آنچنان مملو از جمعیت شد که گویی تمام شهر در یک خانه جمع شده بودند. همان مردمی که سالها شبهای جمعه چای این خانواده را مینوشیدند، حالا آمده بودند تا آخرین وداع را با آنها داشته باشند.
پیکر ها یکی پس از دیگری در دستان این مردم غیور با نوای جانسوز «یا حسین» وارد مسجد میشد اما وقتی پیکر مطهر محمدعلی 20 روزه را وارد مسجد کردند، دیگر صدا به صدا نمیرسید صدایی ضجه و شیون مردان هم بلند شد.
صدایی از ته مسجد برخاست. صدایی میان اشک و آه، میان باور و کفر. مادری در میان جمعیت، ناگهان یاد نوزاد خودش افتاد. دستش را روی سینه اش گذاشت. انگار میخواست باور کند که این تابوت کوچک، طفلی را در خود دارد که بیست روز پیش، لبخند زندگی را به این خانواده هدیه داده بود.
روضهخوان بالای منبر رفت و روضه علیاصغر (ع) را آغاز کرد:
«گلی نشکفته از گلشن گرفتی
تمام عمرمو دشمن گرفتی
الهی حرمله دستت قلم شه
کبوتر بچمو از من گرفتی»
مادرانی که نوزادی همسن محمدعلی داشتند قشنگ میفهمیدند که روضه خوان چه میخواند
در گوشه مسجد، پیرزنی با موهای سفید و اشک در چشمانش، نوهاش را که در آغوش گرفته بود، بلند بلند میگفت مادرش مریضه و نمیتونست بیاد اما گفته بیارمش، محمد علی و محمدحسن خیلی به گردن ما حق دارند.
اما اوج وداع، لحظهای بود که پیکر کوچک محمدعلی را برای طواف در میان جمعیت بردند. صدای شیون از مسجد فراتر رفت. روضهخوان سکوت کرده بود و مردم خودشان روضهخوان شده بودند.
لالایی لالایی، لالایی لالایی، علی اصغرم
صدای زنها، مردها، پیرها و جوانها، یک صدا شد. گویی تمام قزوین، تمام ایران، در آن شب، با رباب همصدا شده بودند: «پسرم! پسرم!»
و در آن لحظات، مادرانی که نوزادانشان را در آغوش داشتند، یکی یکی جلو آمدند. مادری نوزادش را در آغوش کشید و گفت: من تو را به اسم محمدعلی صدا میکنم. که یادگار این شب باشی.
مادری دیگر، نوزادش را به سمت پیکر محمدعلی گرفت و بلند زمزمه میکرد: دعایمان کن ای طفل بیست روزه که میروی پیش مولایت. بگو به سیدالشهدا که ما ماندهایم، همه محمدعلیهای ما فدای شش ماهه آقا امام حسین.
مادری که خود سالها پیش نوزادش را از دست داده بود، بیصدا جلو آمد، دستی به تابوت کوچک کشید و رفت. اشکهایش را پاک نکرد. گفت: حالا پسرم در بهشت همبازی دارد.
بمباران که شد، میگویند محمدعلی در آغوش مادرش فاطمه بود، در آخرین لحظات زندگی، نوزادش را در آغوش گرفته بود. انگار میدانست قرار است با هم به سوی بهشت سفر کنند.
و حالا، در مسجد امام خمینی قزوین، مادران این وداع را تکرار میکردند. گویی میخواستند بگویند: ما هنوز آغوش داریم، هنوز مادریم، هنوز این را نورادانمان را فدای به علیاصغر امام حسین میکنیم.
وقتی وحشیگری در لباس یک رژیم معنا میشود
این هشت شهید و هزاران شهید دیگر ، قربانی عملیات تروریستی رژیم صهیونیستی در پایتخت ایران اسلامی بودند. رژیمی که ماهیتش چیزی جز وحشیگری، کودککشی و ددمنشی نیست. رژیمی که در هفتاد و چند سال اشغالگری در دنیا، هیچگاه خط قرمزی برای جنایت علیه غیرنظامیان، زنان و کودکان نشناخته است.
محمدعلی 20 روزه، در کنار مادرش فاطمه، در خانه خودشان در تهران هدف حمله قرار گرفت. نوزادی که هنوز چشمش به دنیا باز نشده بود، طعمه بمبهای ساخت آمریکای رژیم صهیونیستی شد. علی 7 ساله، فاطمه و زینب نوجوان، همه و همه در این جنایت تروریستی به خاک و خون کشیده شدند.
این رژیم که امروز با پشتیبانی بیوقفه آمریکا، نسلکشی در غزه را به تماشای جهان گذاشته است، مرزهای جنایت را در هم شکسته و حالا در ایران، بار دیگر چهره واقعی خود را نشان داده است. چهرهای که هیچ تفاوتی میان نوزاد بیست روزه و مادر خانواده، نظامی و غیرنظامی نمیبیند.
آمریکا این شیطان بزرگ، در تمام این جنایتها شریک جرم است. بمبهایی که خانه این خانواده را هدف گرفت، همان بمبهایی هستند که بیمارستانهای غزه را ویران کردند، مدارس را خاکستر کردند و هزاران کودک را در آغوش مادرانشان به شهادت رساندند.
هر هفته شبهای جمعه میآمدند مزار شهدای قزوین. چایخانه شهدایی راه انداخته بودند، آن هم با پول شخصی. در سرما و گرما برنامه را تعطیل نکردند. هر هفته روایت شهدا، هر هفته ذکر خاطرات و سیره شهدا، و اینطوری چراغ مزار شهدا را خانوادگی روشن کرده بودند. قرار بود این هفته هم بیایند چایخانه را راه بیندازند. حالا اما شهدا آنها را خریدند.
و چه خریداری. چه سعادتی. چه سرنوشتی. چه مظلومیتی…
اما مظلومیت این خانواده، هیچگاه جنایتکاران را تبرئه نخواهد کرد. خون محمدعلی 20 روزه و هفت عضو دیگر این خانواده، بر جرگه جنایات رژیم صهیونیستی و حامیان آمریکاییاش افزوده خواهد شد و روزی، پای میز محاکمه تاریخ، پاسخگوی این همه وحشیگری خواهند بود.
انتهای پیام/
نظرات کاربران