به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد، گفتند با مردم غیر نظامی کاری نداریم اما زهی خیال باطل از کودک چندماه گرفته تا مردان و زنان سالخورده را هدف قرار دادند نه در مکان های نظامی بلکه در خانه هایی که با خشت خشت آن آرزو ساخته بودند در خانه هایی که امنیت و آرامش را برای ساکنانش معنا میکرد.مردم بیگناهی که در معادلات جنگ هیچ جایی گنجانده نمیشوند اما در تمام جنک ها بیشترین آسیب را میبینند.
تصور اینکه در خانه ات مشغول زندگی روزمره باشی با هزار آرزوی رنگارنگی که در خشت خست آن جان گرفته و معنا یافته و در کسری از ثانیه در یک چشم به هم زدن تمام آن نیست شود هر آدمی را از پای در میآورد چه برسد به اینکه در کسری از ثانیه تمام خانواده ات، تمام خاطرات، تمام یادگاریها همه و همه آنچه که در طول زندگی ات ساختی نیست و نابود شود و این روایتی از بازماندگان پلاک 12 رسالت تهران است …
همسر شهید حمید میرزایی به واسطه حضور در پویش مرهم میهمان مشهدالرضا بود؛ بانویی که این روزها روایتگر شهادت خانواده اش است، همسر، پدر، مادر، برادر، خواهر همسرش به همراه هفت تن دیگر از اعضای خانواده همسرش همه در یک لحظه به شهادت رسیدند و تنها آواری از خاطرات خانه میرزاییها و تکه هایی از اجساد ساکنان آن باقی ماند و حال امروز عروس خانواده شهید میرزایی و دو کودکش میهمان پویش مرهم شده اند تا با تأسی به امام هشتم(ع) که مأمن و پناهگاه همه دلدادگان و دلباختگان است قلب ناآرامشان لحظاتی آرام گیرد ومرهمی بر زخم هایشان باشد هرچند بزرگی این غم به اندازه ایست که از حادثه رسالت تهران به عنوان کربلای ایران یاد میشود.

افزون بر دو ماه از شهادت ساکنان پلاک 12 میگذرد و هنوز هم مرور خاطرات و بازگویی آنچه به واسطه جنگ تحمیلی بر این افراد گذشت، تراژدی از بغض و آه و حسرتی است که با هیچ مرهمی زخم آن التیام پیدا نمیکند اما پویش مرهم سعی دارد در سفری کوتاه دلهای ناآرام و ملتهب خانواده های شهدای جنگ تحمیلی را به امام رضا(ع) گره بزند تا امام مهربانیها خود التیام بخش زخم ها و دلهای شکسته و دلتنگ آنها شود پویشی که تاکنون میزبان 400هموطن جنگزده از تهران و میناب بوده و قصد دارد تا محرم این عدد را به 600نفر برساند.
آنچه در ادامه میخوانید روایتی از همسر شهید حمید میرزایی با همان عروس خانواده شهیدان میرزایی که با عنوان «شهدای پلاک12» در میدان رسالت تهران، خیابان نیروی دریایی، خیابان جاجرودی، صحنه ای جانسوز از کربلا را در قلب تهران در ذهنها تداعی کردند.
عصر دوشنبه 18اسفند،1404 دو موشک ساختمان خانوادگی میرزایی را در خیابان نیروی دریایی رسالت تهران هدف قرار داد؛ 16 نفر از ساکنان ساختمان شهید شدند که 12نفر از آنها، نزدیکترین اعضای خانواده همسرش بودند درست در روزی که خودش و دو فرزندش به شهرستان رفته بودند تا امروز تنها بازماندگان خانه پلاک 12 لقب بگیرند.
او حالا از میان دود و آوار، تنها مانده با دو پسر 11 و 6 سالهای که یکی از پدرش (یک لباس) میخواهد برای بغل کردن و دیگری یک بار دیگر کشتی گرفتن با پدرش را.

روزی که قله فرو ریخت
کلثوم حسینی از همان ابتدای صحبت با خبرنگار تسنیم در مشهد، با بغضی که در گلویش سنگینی میکند، از بدترین تاریخ عمرش میگوید: من حسینی هستم، همسر شهید حمید میرزایی، روز دوشنبه 18 اسفند، ساعت دو و نیم بعدازظهر به پسرم زنگ زدند که خانهتان را زدند. باورم نمیشد و انگار نه انگار که اصلاً ممکن بود خانه ما هدف قرار بگیرد. متاسفانه یا خوشبختانه، آن لحظه من و پسرانم خانه نبودیم و چندتا از دوستانم زنگ زدند و گفتند دوتا موشک مستقیم به ساختمانتان اصابت کرده است.
ساختمانی که او از آن حرف میزند، فقط یک واحد مسکونی نبود بلکه یک قله بود در محله رسالت تهران؛ خیابان نیروی دریایی، کوچه جاجرودی؛ محله ای که همه آن را به نام (خانواده میرزایی) میشناختند؛ پدر همسر و عموی همسرش ساختمان را ساخته بودند و بچهها، عروسها، دامادها، نوهها، همه با هم در یک ساختمان زندگی میکردند و به طوریکه همسایه ها و اهالی محله به اسم قله آنها را صدا میزدند و سالهای خوش زندگیش را در کنار خانواده همسرش گذرانده بود روزهایی که خاطرههای قشنگی داشت.
وی ادامه میدهد: در یک لحظه، همه آن خاطرهها زیر آوار رفت کوچه قله تبدیل به غزه شد؛ روز حادثه وارد کوچه که شدم، کوچه شده بود شبیه غزه و ساختمانمان شبیه ویرانه های غزه تمام اعضای خانواده و تمام ساختمانمان از بین رفته بودند و در آتش میسوخت. عزیزانمان، خاطرههایمان، همه چیزمان درآتش دود شد و سوخت گویی که هیچوقت نبودند.

دوازده نفر از یک خانواده؛ پیکرها با دیانای شناسایی شدند
حسینی با شمارش اسامی، عمق فاجعه را آشکار میکند و میگوید: همسرم شهید شد، پدرش، مادرش، برادرش، همسر برادرش و عروسش، خواهرزادهاش، شوهر خواهرش، پسرعمویش و همسر پسرعمو، و فرزندشان… دوازده نفر فقط از فامیل های همسرم همه به شهادت رسیدند؛ در کل ساختمان 16 نفر شهید شدند که 12 نفراز خانواده میرزایی بودند.
وی میافزاید: برخی پیکرها همان روز یا فردا پیدا شدند، اما بقیه… پیکر شوهر خواهر همسرم را فردای همان روز در یک زمین خالی کنار ساختمان پیدا کردند. پدر همسرم را روز سهشنبه 19 اسفند. اما بقیه… پیکرها متلاشی شده بود که از طریق تست دیانای شناسایی شدند اما همچنان یک جای خالی بزرگ مانده است؛ برادر همسرم، پیکر سعید هنوز پیدا نشده است و بعد از 70 روز که آوارها را کامل برداشتند، هیچ نشانه ای از او پیدا نشد و پسرش حامد (فرزند برادر همسرم) هم مادرش را از دست داده، هم پدرش را. دعا میکردیم حتی یک بند انگشت از سعید پیدا شود که دل پسرش آرام بگیرد، اما نشد که نشد…
ما نظامی نبودیم، کارمند اداره پست بودیم
یکی از دردناکترین بخشهای روایت همسر شهید میرزایی، پاسخ به شایعاتی است که شاید برای بسیاری در جنگ تحمیلی سوم پیش آمده است: بسیاری ها گفتند خانه نظامیها را میزنند و خانههای امن و خاص ولی واقعیت چیز دیگری بود.
وی با تأکید میگوید: همسرم کارمند اداره پست بود و در اداره پست کار میکرد. برادرش با همسرش نمایندگی بیمه آسیا داشتند و پدر همسرم نیز بازنشسته بود، بسازبفروش بود و هیچ فرد نظامی در ساختمان ما ساکن نبود، نه ما، نه همسایههایی که چند سال کنارشان زندگی کردیم و خانواده من یک سری آدم بیگناه بودند که شهید شدند.
عروس خانواده شهیدان میرزایی در تعبیر این بیگناهی، تلخی ماجرا را چند برابر میکند؛ ما بسیار تو چشم بودیم و چون همه دور هم بودیم،و به شدت صمیمی وعده ای میگویند شما را چشم زدند. عروس و مادرشوهر و خواهرشوهر همه با هم یک جا زندگی میکردیم و هیچکس باورش نمیشد ما تا این اندازه صمیمی و به هم وابسته باشیم.
وی در حالی که صدایش بغضآلود است، بار دیگر بر بیگناهی خانوادهاش تأکیدکرد و گفت: همه میگویند هر جا زده شد یا نظامی بوده یا امنیتی و ما فقط خودمان میدانیم که ما واقعاً یه سری آدم بیگناه بودیم و هیچ کداممان نظامی نبودیم.

پیشگوییهای تلخ یک شهید
روزهای منتهی به حادثه، پر از نشانههایی بود که شاید هیچکس جدی اش نگرفت؛ همسرش شهید میرزایی روایت میکند: از بهار قبل که جنگ شروع شد، همسرم مدام میگفت اینجا را میزنند و تمام صحبتش این بود که اگه مرا ندیدی، مراقب بچهها باش.
و خاطره ای از عروس خاندان شهیدان میرزایی که قلب هر شنوندهای را میشکند؛ روزی که میخواستیم بریم شهرستان و تهران را ترک کنیم، همسرم یه آینه برداشت و عکس خودش را یک طرف آن چسباند و آینه را به پسرم آرسام که شش ساله است داد و گفت این دستت باشه بابا، هر وقت دلت برای من تنگ شد، عکسمو نگاه کن و ببوس.
و چند ساعت قبل از شهادت یکی از همسایهها، همسرم را ساعت 14:15 (پانزده دقیقه قبل از حمله) جلوی درب ساختمان دیده بود، میگفت آقای میرزایی خیلی حالش بد بود، خیلی نگران و دلتنگ و مضطرب بود.
بچههایی که از بابا فقط عکس میخواهند
دردناکتر از هر چیز، روایت داغ جگرسوز دو پسر کوچک شهید میرزایی است آرش 11 ساله و آرسام 6 ساله.
همسر شهید میرزایی میگوید: چند روز اول چیزی به بچهها نگفته بودم؛ گفتم همه را سالم از زیر آوار درآوردند ولی به خاطر دود و آوار در بیمارستان بستری هستند و آرش مدادم تماس میگرفت که مامان عکس بگیر از بابا و عمو و … برایم بفرست و هر دفعه بهانه ای برایشان پیدا میکردم اما بعد از چند روز به مرحله ای رسیدم که دیگر به صلاح نبود حقیقت را از پسرا پنهان کنم؛ آرش روزی که فهمید، خیلی حالش بد شد و گریه، بیتابی میکرد.
دلخراشتر از همه، صحنهای است که شاید تا آخر عمر برای این مادرفراموش نشود؛ آرش پسر 11ساله شهید در میان آوارهای خانه به دنبال نشانه و یادگاری از پدرش راه میرود و میگوید تو رو خدا یه چیزی از بابام پیدا کنید و به من بدید. یه لباسی وسیله ای که منبغلش کنم، بتونم آروم بشم، بتونم بخوابم.
اما پسر 6ساله، سادهتر و بیپردهتر حرف میزند و به مادرش میگوید:مامان من یک بار دیگه میخوام با بابام کشتی بگیرم و یک بار دیگه میخوام با بابام تفنگ بازی کنم فقط یک بار دیگه بابام رو بغل کنم.
و مادر با بغضی که در گلویش نهفته ایت ادامه میدهد: از پدرشان هیچ یادگاری نمانده، نه لباسی و نه وسیلهای … هیچ چیز برای تسکین دل پسرانم از پدرشان باقی نمانده است.

پسرم میگوید دیگه هیچ جا به من خوش نمیگذره
همسر شهید میرزایی و عروس خانواده شهیدان میرزایی که این روزها به گفته خودش در هتلی در تهران سکونت دارد به واسطه پویش مرهم به مشهد سفر کرده است و خودش میگوید: دلم خیلی هوای مشهد و امام رضا را کرده بود، زیارت که رفتم بیشتر از یک ربع ساعت با امام رضا صحبت کردم ،گفتم آقا جان خیلی مسئولیتم سنگینه، دستمو ول نکن و کمکم کن بچههام درست بزرگ کنم.
اما برگشت از زیارت برایم خیلی تلخ تمام شد، هتل که برگشتیم ، آرش خیلی گریه کرد میگفت من بدون بابام دیگه هیچ جا بهم خوش نمیگذره و بابا رو میخوام، میگفت منو بدون بابا دیگه هیچ جا نبر… خدا باعث و بانیش رو لعنت کند، خدا آمریکا و اسرائیل رو لعنت کند و نابودشان کند.
مردم ایران؛ نگذارید خون شهدا پایمال شود
همسر شهید در حالیکه صدایش به واسطه اشک هایی که ریخته است میلرزد، اما کلماتش محکم و صریح است، خطاب به مردم ایران میگوید: نگذارید خون شهدایمان پایمال شود.
او در پاسخ به این سؤال که آیا خودش در تجمعات و راهپیماییها شرکت کرده، گفت: واقعاً من شرمنده مهربانی و معرفت مردم هستم ؛ شرایط روحی ندارم و بچههام خیلی حالشان خوب نیست که در تجمعات شرکت کنم اما همراهی و همدردی مردم را که میبینم برایم تسکین است. فکر نمیکردم مردم ایران اینقدر مهربان و همدل باشند.
خاطرههایی که ماندگار شد، آدمهایی که رفتند
کلثوم حسینی، عروس خاندان شهیدان میرزایی از روزهای خوبی میگوید که دیگر هیچگاه برنمیگردد: طبقهای که ما زندگی میکردیم، من بودم، برادر همسرم، خواهر همسرم، دختر خواهر همسرم و مدام در رفت و آمد بودیم، چند سال در کنار هم زندگی کردیم بدون اینکه ناراحتی پیش بیاید و خیلی خاطرههای خوب کنار هم ساختیم.
وی با چشمانی پر از اشک، اما قلبی مملو از ایمان، میگوید: من یک نفر را از دست ندادم، من خانواده ام را از دست دادم، خانواده همسرم در دوری از خانواده خودم یک خانواده واقعی برایم بودند و این روزها روزای خیلی سختی رو داریم میگذرونیم.
همسر شهید میرزایی در پاسخ به این سؤال که آیا کمکی از نهادها دریافت کردهاند، ادامه میدهد: شهرداری زحمت کشید و ما را در هتل سکونت دادند و قولهایی داد البته الان خانه ای برایمان گرفته اند تا ساختمان خودمان با همکاری پیمانکار مجدد ساخته شود هر چند جای خالی خانواده و ساکنان آن را کسی نمیتواند برایمان پرکند.
.
گفتوگو از مرجان شریعت
انتهای پیام/282
نظرات کاربران