مجله کشاورزی و دامداری ایران اگری
0

واقعه نگاری از پایانِ یک روایت؛ شهری که فرزندش را تا آسمان بدرقه کرد

تصویر پیدا نشد !
بازدید 4
استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از مشهد، در آن ازدحامِ سنگین و در آن مسیرِ آکنده از اشک و آه، ناگهان چشم‌ها به پرچم‌های عظیمی می‌افتاد که با دستان بسیار، بر فراز جمعیت نگه داشته شده بودند؛ پرچم‌هایی آن‌قدر بزرگ که پهنای خیابان را در بر می‌گرفتند و گویی آسمانِ مسیر را با رنگِ عزا و غیرت پوشانده بودند. آن صحنه فقط یک جلوه ظاهری نبود؛ هیبتی داشت که دل را می‌لرزاند. پرچم‌ها بر دوش مردم بودند، اما در حقیقت، این مردم بودند که زیر بار معنای پرچم‌ها ایستاده بودند؛ زیر بار داغ، وفاداری، یاد و سوگ.

باد که در پارچه‌های سنگین می‌پیچید، پرچم‌ها جان می‌گرفتند؛ موج می‌خوردند، می‌لرزیدند، اوج می‌گرفتند و دوباره بر سر جمعیت سایه می‌انداختند. از دور، چنان بود که انگار خیابان به دریایی مواج بدل شده است؛ دریایی که نه از آب، که از اشک، حزن، ایمان و دلدادگی شکل گرفته بود.

خیابانی که زیر سایه پرچم‌ها گم شده بود/دستانی خسته، دل‌هایی استوار

نگه داشتن آن پرچم‌ها آسان نبود؛ سنگینی‌شان بر دست و شانه می‌افتاد، بازوها را می‌سوزاند، کف دست‌ها را خسته می‌کرد و قامت‌ها را زیر فشار خود می‌برد؛ اما پرچم‌داران، با همه سختی، دست از کار نمی‌کشیدند. چندین نفر با هم، گوشه‌های پرچم را گرفته بودند؛ هر کدام سهمی از وزنش را بر دوش می‌بردند، و همین همراهی، تصویرِ روشنی از همدلی مردم بود.آنها فقط حاملِ پارچه‌ای بزرگ نبودند؛ حاملِ اندوهی مشترک بودند.

چهره‌هایشان از فشار و خستگی سرخ شده بود، اشک در چشم‌هایشان حلقه زده بود و گاه بی‌اختیار بر گونه‌هایشان می‌لغزید. اما دست‌ها رها نمی‌شد. اشک می‌ریختند و همچنان پرچم را بالا نگه می‌داشتند؛ گویی می‌خواستند بگویند داغ، اگرچه زانوها را می‌لرزاند، اما اراده را از پا نمی‌اندازد.

اشک و شکوه در کنار هم

زیباترین و دردناک‌ترین بخشِ صحنه شاید همین بود؛ پرچم‌داران می‌گریستند.نه گریه‌ای پنهان و خاموش، بلکه گریه‌ای که از عمق دل برمی‌خاست و با حرکتِ پرچم‌ها در هم می‌آمیخت. اشک بر صورت‌ها جاری بود، اما همان دستانِ لرزان از تأثر، با قدرت پرچم‌ها را می‌چرخاندند. این جمعِ متضاد اما آشنا، معنای واقعی سوگِ مؤمنانه را نشان می‌داد: دلی شکسته، اما قامتی استوار؛ چشمی بارانی، اما دستی برافراشته.

آنجا می‌شد فهمید که بعضی اشک‌ها، اشکِ ضعف نیست؛ اشکِ عظمت است.

اشکی که از دلِ محبت و وفاداری می‌جوشد، انسان را خم نمی‌کند؛ بلکه به او صلابت می‌دهد. برای همین بود که گریه پرچم‌داران، نه از شکستن، که از عمق داغ و شدت دلبستگی خبر می‌داد. آنان می‌گریستند، اما میدان را خالی نمی‌کردند. می‌گریستند، اما پرچم را پایین نمی‌آوردند.

پرچم‌ها که می‌چرخیدند، دل‌ها هم به تلاطم می‌افتاد

هر بار که پرچم‌ها در هوا می‌چرخیدند، موجی در دل جمعیت می‌دوید.پارچه‌های عظیم با آن سنگینی، در دست‌های مردم به حرکت درمی‌آمدند و چرخششان، حال و هوای مسیر را دگرگون می‌کرد. این چرخش فقط یک حرکت نمایشی نبود؛ انگار هر گردشِ پرچم، ترجمانِ فریادی بود که از سینه‌ها برمی‌خاست و در هوا می‌پیچید.

مردم با دیدن آن صحنه، بیشتر اشک می‌ریختند، بیشتر صلوات می‌فرستادند، بیشتر دلشان می‌لرزید. پرچم‌ها مثل نشانه‌های زنده‌ای بودند از آنچه در جان مردم می‌گذشت؛ سنگین، گسترده، پرابهت و آغشته به اندوه. هر حرکتشان گویی می‌گفت این راه، راهِ فراموشی نیست؛ این داغ، داغِ گذرا نیست؛ این بدرقه، تنها عبور یک مراسم نیست، بلکه ثبتِ یک اندوهِ بزرگ در حافظه جمعی یک ملت است.

رجزخوانی‌ها در میان بغض

در میان گریه‌ها، صداهایی هم برمی‌خاست؛ صداهایی که رنگِ مرثیه داشت، اما بوی ایستادگی نیز از آن به مشام می‌رسید. مردانی که زیر بارِ پرچم ایستاده بودند، گاه با صدایی بغض‌آلود، جملاتی حماسی و سوزناک بر زبان می‌آوردند؛ کلماتی که از دل برمی‌خاست و بر دل می‌نشست. نه فریادی تهی، بلکه نوایی برخاسته از سینه‌های داغدار؛ چیزی میان نوحه و رجز، میان گریه و غیرت.

این آواها، جمعیت را به لرزه می‌انداخت؛ چون از جنس تصنع نبود. از دلِ لحظه بود، از دلِ اشک بود، از دلِ فشارِ همان دستانی بود که بارِ پرچم را به دوش می‌کشیدند. وقتی کلمات با گریه همراه می‌شد، تأثیرش دوچندان می‌شد؛ گویی صدای مردمی بود که هم سوگوارند، هم استوار؛ هم دل‌شکسته‌اند، هم پابرجا.

پرچمِ عزا، پرچمِ حرمت

آن پرچم‌ها فقط نماد نبودند؛ حرمت بودند؛ هر گوشه‌ای از آن پارچه‌های وسیع، انگار با اشک مردم شسته شده بود. وقتی ده‌ها دست با هم آن را نگه می‌داشتند، معنا پیدا می‌کرد که عزاداریِ حقیقی، کاری فردی و جداافتاده نیست؛ امری جمعی است، همدلانه است، بر دوشِ بسیاران می‌نشیند و با همراهی بسیاران پابرجا می‌ماند.

در آن صحنه، پرچمِ وطن و پرچمِ عزا در هم تنیده می‌شدند و تصویری می‌ساختند از پیوندِ اندوه و هویت. مردم زیر این پرچم‌ها، نه فقط مشایعت‌کننده، که پاسدارِ حرمتِ یک وداع بودند. همین بود که نگه داشتنشان، برای پرچم‌داران فقط یک کار بدنی نبود؛ نوعی ادای احترام بود، نوعی نذرِ اشک و بازو، نوعی ایستادن در برابر سنگینیِ لحظه.

خیابان، شبیه میدانِ عهد شده بود

با آن پرچم‌های عظیم، خیابان دیگر خیابانِ معمولی نبود؛ شبیه میدانی شده بود که در آن، هر کس سهمی از داغ و وفاداری را بر دوش داشت. یک سو اشک، یک سو ذکر، یک سو صلوات، و بالای همه این‌ها، پرچم‌هایی که چون سقفی از عزا و عظمت بر سر مردم کشیده شده بودند. هیچ‌کس در برابر آن صحنه بی‌تفاوت نمی‌ماند؛ حتی آنان که دورتر ایستاده بودند، با دیدن پرچم‌ها و پرچم‌دارانِ گریان، بغضشان می‌شکست.

این شکوه، از جنس زرق‌وبرق نبود؛ از جنس حضور بود؛ از جنس دستانی که به کمک هم آمده بودند تا چیزی بزرگ را زمین نگذارند. و چه تصویر پرمعنایی: وقتی یک پرچم بزرگ، تنها با همراهیِ دست‌های بسیار برپا می‌ماند، آدم به یاد این حقیقت می‌افتد که بعضی غم‌ها و بعضی حرمت‌ها را نیز تنها با همدلی جمعی می‌توان بر دوش کشید.

روایتِ یک ملت زیر پرچم ولایت

آن روز، پرچم‌داران فقط چند نفر در میان جمعیت نبودند؛ آنان روایتی زنده از حالِ همه مردم بودند.سنگینیِ پرچم، همان سنگینیِ داغ بود؛ لرزشِ پارچه در باد، همان لرزشِ دل‌ها بود، اشکِ روی صورت‌ها، همان اشکِ یک ملت بود و چرخشِ پرچم‌ها، همان تلاطمِ اندوهی بود که در جانِ جمعیت موج می‌زد.

هر کس آن صحنه را می‌دید، حس می‌کرد با تصویری عادی روبه‌رو نیست. اینجا فقط پرچمی در هوا نبود؛ اینجا اندوهی عظیم به حرکت درآمده بود. اینجا عزاداری، از قابِ کلمات بیرون آمده و به هیأتِ پرچم‌هایی بزرگ در میان خیابان ایستاده بود. پرچم‌داران می‌گریستند، مردم با آن‌ها می‌گریستند، و آسمانِ خیابان زیر بارِ این همه اشک و حرمت، سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

بعضی صحنه‌ها فراموش نمی‌شوند؛ شاید سال‌ها بگذرد، اما بعضی تصویرها از ذهن پاک نمی‌شود، دست‌های بسیار که یک پرچم عظیم را گرفته‌اند؛بازوهایی که از سنگینی می‌لرزند، اما رها نمی‌کنند؛چشم‌هایی که از اشک تار شده‌اند و پرچم‌هایی که با همه وزنشان، در هوا می‌چرخند و بر سرِ جمعیت سایه می‌اندازند و این‌ها فقط خاطره نیستند بلکه بخشی از حافظه عاطفی مردم‌اند.

صحنه‌هایی که نشان می‌دهند سوگِ مردمی، فقط با اشک تعریف نمی‌شود؛ با حملِ حرمت هم تعریف می‌شود، با ایستادن زیر بارِ سنگینی هم، با آنکه دل شکسته است اما دست همچنان برافراشته می‌ماند. و شاید معنای واقعی شکوهِ سوگواری همین باشد: اینکه انسان در اوج اندوه، چیزی را بر زمین نگذارد که برایش عزیز و مقدس است.

اشک‌های کوچک، داغی بزرگ/ کودکانی که با اشک، نام حسین(ع) را فریاد می‌زدند

در میان آن همه جمعیت، میان آن همه چهره‌های اندوهگین و نگاه‌های خسته، صحنه‌ای بود که بیش از هر چیز دل را می‌لرزاند؛ کودکان و نوجوانانی که با چشمانی اشک‌بار در دلِ مراسم ایستاده بودند و با هر ذکر و هر رجز، سینه‌های کوچک اما پرغصه‌شان را به یاد نام حسین(ع) می‌کوبیدند. شال‌های عزا بر گردن یا بر شانه داشتند، صورت‌هایشان از غم گرفته بود، و آن بغض کودکانه‌ای که در گلوهایشان گیر کرده بود، از هزار سخن رساتر بود.

آنان هنوز در آغاز راه زندگی بودند، هنوز قامتشان به اندازه مردان میدان نبود، اما دلشان، دلِ سوگوارِ مکتبی بود که غمِ عاشورا را نسل به نسل در جان‌ها نشانده است. وقتی نام «یا حسین» از میان لب‌های کوچکشان بیرون می‌آمد، گویی تاریخ دوباره از حنجره‌هایی معصوم به صدا درمی‌آمد؛ صدایی که نه از روی عادت، که از عمق اندوه و ارادت برمی‌خاست.

سینه‌های کوچک، طنینِ یک ماتم بزرگ

کودکان و نوجوانان با هر ضربه‌ای که بر سینه می‌زدند، تصویری می‌ساختند که فراموش‌شدنی نبود. دست‌های کوچکشان با نظمی غمگین بالا می‌آمد و بر سینه فرود می‌آمد، و هر بار با صدایی بغض‌آلود می‌گفتند: «یا حسین، یا حسین…» این ذکر، فقط یک زمزمه نبود؛ مرثیه‌ای بود که از دل نسلی جوان برمی‌خاست و در فضای مراسم می‌پیچید.

صحنه‌ای عجیب و جان‌سوز بود؛ کودکانی که هنوز باید در دنیای بازی و خنده غرق می‌بودند، این‌چنین با چهره‌هایی غم‌بار و چشمانی خیس، هم‌نفس با بزرگ‌ترها در میدانِ سوگ ایستاده بودند. اما این تنها اندوه نبود؛ در دل همین اشک‌ها، نوعی شکوه هم نهفته بود. شکوهِ نسلی که از همان سال‌های آغازین، با نام اهل‌بیت(ع) پیوند خورده و با فرهنگ عزا، وفاداری و دلدادگی بزرگ می‌شود.

شال‌های عزا بر دوش نسل آینده

شال‌های عزا بر گردنشان، بیش از آنکه یک نشانه ظاهری باشد، انگار علامتِ ورودشان به کاروانِ دلدادگان بود. هر شال سیاه، بر شانه کودکی یا نوجوانی، روایتی از تداوم یک راه بود؛ راهی که از کربلا آغاز شده و قرن‌هاست در دل شیعه جاری است. آنان با همین شال‌های ساده، با همین چهره‌های معصوم اما اندوهگین، نشان می‌دادند که داغِ حسین(ع)، داغی نیست که تنها در دل یک نسل بماند؛ این غم، امانتی است که از دل‌ها عبور می‌کند و نسل به نسل به دست‌های تازه سپرده می‌شود.

دیدن این نوجوانانِ سوگوار، معنای دیگری هم داشت: آینده نیز با همین اشک‌ها شکل می‌گیرد. آینده‌ای که در آن، نام حسین(ع) همچنان بر زبان‌ها جاری خواهد بود و بیرقِ عزا همچنان بر دوش دل‌های عاشق خواهد ماند. گویی این کودکان، با اشک‌های خود، بی‌آنکه بدانند، برای فرداهای این سرزمین شهادت می‌دادند که این راه همچنان زنده است.

یا حسین؛ ذکری که بغض‌ها را می‌شکست

هر بار که نوای «یا حسین» از میان جمعیت اوج می‌گرفت، این کودکان و نوجوانان نیز هم‌صدا می‌شدند. بعضی با صدایی لرزان، بعضی با گریه‌ای آشکار، بعضی با لب‌هایی که ذکر «یا حسین» برای آنان فقط یک پاسخ به نوحه یا یک همراهی ساده نبود؛ پناهی بود برای دل‌های کوچک اما داغدارشان. انگار با هر بار گفتنِ این نام، می‌خواستند غمشان را سبک‌تر کنند، و در همان حال، خود را به دریای بی‌کرانِ محبت حسینی بسپارند.

نام حسین(ع) همیشه همین‌گونه بوده است؛ هم اشک می‌آورد، هم دل را قرص می‌کند. برای همین بود که این نوجوانان، با وجود اندوه، در ذکر گفتن استوار بودند. اشک بر گونه‌هایشان می‌دوید، اما صداهایشان در هیاهوی جمعیت گم نمی‌شد. آنان نیز سهم خود را از این عزاداری ادا می‌کردند؛ با اشک، با سینه‌زنی، با ذکر، و با حضوری که از هزار شعار گویاتر بود.

غم در چهره، ایمان در نگاه

چهره‌هایشان غم‌بار بود؛ غمی که بر صورت‌های کم‌سن‌وسالشان سنگینی می‌کرد و دل هر بیننده‌ای را می‌فشرد. اما در میان همین اندوه، برق خاصی در نگاهشان دیده می‌شد؛ برقی از ایمان، از دلبستگی، از احترامی کهشاید هنوز نتوانند با واژه‌های پیچیده بیانش کنند، اما با اشک و حضورشان نشانش می‌دادند. آنان آمده بودند و با بودنشان، معنای عمیق‌تری به مراسم بخشیده بودند.

گاهی یک نوجوان فقط ایستاده بود، شال عزا بر دوش، اشک در چشم، و نگاهش به جمعیت یا به پرچم‌ها دوخته شده بود. همین سکوتش، خود یک روایت بود. گاهی کودکی در کنار بزرگ‌ترها سینه می‌زد و تلاش می‌کرد خودش را با ریتم نوحه همراه کند. این تلاشِ کودکانه، این همراهیِ صادقانه، چنان سوزی داشت که دل را از جا می‌کند. چرا که آنجا دیگر کسی با سن و سال سنجیده نمی‌شد؛ آنچه اهمیت داشت، این بود که دل‌ها همه در یک مصیبت شریک بودند.

عزاداری، مدرسه‌ی دل‌ها

این صحنه‌ها نشان می‌داد که عزاداری در فرهنگ مردم، تنها یک مراسم گذرا نیست؛ مدرسه‌ای است که در آن، حتی کودکان و نوجوانان نیز درسِ محبت، وفاداری و همدلی می‌آموزند. آنان با دیدن اشک بزرگ‌ترها، با شنیدن نام حسین(ع)، با بستن شال عزا و با سینه‌زدن در کنار دیگران،آرام‌آرام وارد جهانی می‌شوند که در آن، عشق به اهل‌بیت(ع) فقط یک احساس شخصی نیست؛ هویت است، ریشه است، حافظه است.

در چنین صحنه‌ای، کودکی که سینه می‌زند، فقط یک حرکت آیینی انجام نمی‌دهد؛ دارد خود را به کاروانی وصل می‌کند که قرن‌هاست در حرکت است. نوجوانی که با صدای بغض‌آلود «یا حسین» می‌گوید، تنها یک ذکر بر زبان نمی‌آورد؛ دارد سهم خودش را از این دلدادگی تاریخی ادا می‌کند. و همین است که حضور آنان را این‌چنین پرمعنا و تکان‌دهنده می‌کند.

از معصومیت تا حماسه

آنچه این تصویر را از یک صحنه معمولی فراتر می‌بُرد، جمع شدنِ معصومیت و حماسه در کنار هم بود. کودک، با آن چهره معصوم و اشک‌های بی‌پناه، نمادِ لطافت و پاکی است؛ اما وقتی همین کودک در فضای عزاداری، با سینه‌زنی و ذکر «یا حسین» حاضر می‌شود، همان لطافت به حماسه گره می‌خورد. اینجا دیگر اشک، فقط نشانه اندوه نیست؛ نشانه پیوند با حقیقتی بزرگ‌تر است.

نوجوانان هم با شورِ سن و سال خود، اما در لباسی از غم و احترام، حال و هوای مراسم را دوچندان می‌کردند. آنان نه فقط همراه جمعیت، که بخشی از روح مراسم بودند. وقتی شانه‌به‌شانه بزرگ‌ترها می‌ایستادند، گویی به همه یادآوری می‌کردند که این راه، راهی است که متوقف نمی‌شود؛ نسلی می‌رود و نسلی دیگر پرچمِ اشک و ارادت را به دست می‌گیرد.

داغی که در نسل‌ها جاری است

کودکان و نوجوانانِ گریان، خود بهترین گواه بودند بر اینکه بعضی داغ‌ها محدود به یک زمان و یک نسل نیست. همان‌گونه که داغِ کربلا پس از قرن‌ها هنوز تازه است، نام حسین(ع) هنوز اشک از چشم‌ها جاری می‌کند و دل‌ها را به لرزه می‌اندازد. وقتی کودکی که هنوز سال‌های زیادی از عمرش نگذشته، با شنیدن این نام گریه می‌کند و سینه می‌زند، یعنی این داغ، از حافظه تاریخ عبور کرده و به عمق جان‌ها رسیده است.

در آن جمعیت، این کودکان و نوجوانان فقط عزادارِ امروز نبودند؛ حاملانِ فردای این سوگواری نیز بودند. فردا نیز این اشک‌ها ادامه خواهد داشت، این ذکرها تکرار خواهد شد، و این شال‌های عزا بر شانه نسل‌های دیگری خواهد نشست. این همان راز ماندگاری فرهنگ عاشوراست: داغی که نه با گذر زمان سرد می‌شود و نه با تغییر نسل‌ها کمرنگ.

تصویرهایی که بر دل می‌ماند

بعضی صحنه‌ها از ذهن پاک نمی‌شود؛ کودکی که با چشم‌های سرخ‌شده از گریه، آرام بر سینه می‌زند و نوجوانی که شال عزا بر گردن دارد و با هر نوحه، صدایش در ذکر «یا حسین» می‌لرزد…

صورت‌هایی که هنوز بوی کودکی می‌دهند، اما زیر سایه اندوه، رنگی دیگر گرفته‌اند و دست‌هایی کوچک که بر سینه فرود می‌آید و دل‌هایی که زودتر از سنشان با غم آشنا شده‌اند…

این تصویرها تنها لحظه‌هایی گذرا نیستند؛ روایت‌هایی زنده‌اند از پیوند نسل‌ها با سوگِ حسینی. هر اشکِ این دوششان نشسته بود، نشانه‌ای بود از تداوم یک راه؛ راهی که با اشک زنده مانده، با ذکر جان گرفته، و با دل‌های کوچک و بزرگ، همچنان ادامه یافته .

مرثیه‌ای برای طفل مظلوم/کودکی که هنوز زبانِ دنیا را نیاموخته بود

چه می‌توان گفت از طفلی که هنوز زبانِ گفت‌وگو با این جهان را نیاموخته بود،هنوز واژه‌ای برای درد نداشت،هنوز دل بستن به آغوش مادر، تمام عالمش بود و هنوز پستانکش، همه نشانیِ او از روزهای نوزادی‌اش به شمار می‌رفت؟

چه می‌توان گفت از کودکی چهارده‌ماهه،از صورتی معصوم،از چشمانی که هنوز دنیا را به تمامی ندیده بود،از دستی که هنوز نه چیزی طلب کرده بود و نه به کسی آزاری رسانده بود؟

کودکی که در آغوش مادر، باید مأمنِ آرامش می‌داشت،باید سهمش لالایی بود و بوسه و خوابِ آرام،نه آنکه نامش در شمارِ مظلومیت ثبت شود و یادش، بغضی ابدی بر گلوی مردم بگذارد.

بعضی جمله‌ها، تاریخِ غم را در یک عبارت خلاصه می‌کنند «بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَت»؛ به کدامین گناه کشته شد؟این پرسش، فقط یک آیه و یک عبارت نیست؛فریادِ همه دل‌هایی است که در برابر مظلومیتِ کودک، تاب نمی‌آورند.

کودک چه می‌داند از نزاعِ آدمیان؟چه می‌فهمد از خشونتِ دنیا؟چه سهمی از دشمنی‌ها دارد؟طفل، فقط طفل است با لبانی که باید شیر بنوشد،با دستانی که باید به گردن مادر حلقه شود با اشکی که باید از گرسنگی و بی‌تابی جاری شود، نه از هولِ مصیبت.

وقتی سخن از کودکِ مظلوم به میان می‌آید، دل بی‌اختیار به این آیه پناه می‌برد؛به این فریاد کهنِ آسمانی که هنوز تازه است،هنوز سوز دارد،هنوز جواب می‌طلبد.

پستانک در دهان، داغ بر دل‌ها؛ چه تصویر جان‌سوزی

و چه تکان‌دهنده است وقتی در مراسمِ سوگواری،در میان جمعیت،نوزادانی را می‌بینی که در آغوش مادرانشان‌اند؛کودکانی که بی‌خبر از عظمتِ این داغ، سر بر سینه مادر گذاشته‌اند،یا با چشمان معصوم خود به موجِ جمعیت می‌نگرند،یا با همان آرامشِ نوزادانه، در پناهِ مهرِ مادر، به خواب رفته‌اند.این صحنه‌ها دل را می‌برد به جایی دور، به عمقِ مرثیه.

انگار هر نوزادی که در آغوش مادر دیده می‌شود،خود یادآورِ همه طفلانِ مظلوم تاریخ است؛یادآورِ آنانی که سهمشان از دنیا بسیار اندک بود،اما یادشان بسیار بلند و جاودانه شد.مادران، کودکان را در آغوش داشتند و در میان جمعیت قدم برمی‌داشتند؛با چشمانی اشک‌بار،با دل‌هایی لبریز از اندوه و با مراقبتی آمیخته به عشق و نگرانی.

در آن لحظات، گویی هر مادر، فرزندش را محکم‌تر در آغوش می‌فشرد؛گویی دلش می‌خواست با تمام وجود بگوید:ای طفلِ من، تو را به همه طفلانِ مظلوم می‌سپارم؛به آنانی که نامشان با اشک زنده مانده است.

روایتِ سالمندان؛ وقتی پاها می‌لرزید اما دل‌ها نه

قدم‌هایی که آهسته بود، اما عقب‌نشینی نداشت؛ ظهرهنوز کامل باز نشده بود که کنار مسیر، اولین چهره‌ها پیدا شدند؛چهره‌هایی که چین‌های پیشانی‌شان قصه‌ی سال‌ها را می‌گفت و سفیدیِ موهایشان گواهِ راه‌های رفته بود.

بعضی با عصا آمده بودند؛ عصایی که نه فقط تکیه‌گاه زانو، که شاهدِ یک عهد بود؛ بعضی روی ویلچر نشسته بودند و دست‌هایشان روی دسته‌ها می‌لرزید، اما نگاهشان محکم بود و بعضی، با قدم‌هایی که هر لحظه ممکن بود از خستگی بایستد، آرام و سنگین راه می‌رفتند؛

نه تند، نه با توانِ جوانی، اما با اراده‌ای که از هر شتابی نافذتر بود.هیچ‌کدام برای تماشا نیامده بودند.در چشم‌هایشان چیزی بود شبیه تکلیف؛ شبیه وظیفه‌ای که آدم را از خانه بیرون می‌کشد حتی وقتی بدن داد می‌زند «نمانده».

آمده بودند و نگرانِ حال خودشان نبودند.نگرانی‌شان جای دیگری بود؛ اینکه مبادا در روزِ سوگ، جا بمانند، مبادا وقتی دل‌ها به راه افتاده، دلِ آنان در خانه بماند.

یکی از پیرمردها را دیدم که با هر قدم، شانه‌اش می‌افتاد و دوباره صاف می‌شد؛مثل کسی که با زانوهای خسته، اما با ستونِ ایمان راه می‌رود. لب‌هایش زیر لب ذکر داشت؛ گاهی می‌ایستاد، نفس تازه می‌کرد، دستش را روی سینه می‌گذاشت و باز حرکت می‌کرد.وقتی از کنارش گذشتم، صدای خش‌دار اما گرمش را شنیدم

ویلچرهایی که مثل مرکبِ زیارت حرکت می‌کردند

ویلچرها در میان جمعیت، فقط وسیله نبودند؛مثل مرکبِ زیارت بودند، مثل کجاوه‌هایی که سال‌ها پیش، زائرانِ خسته را به حرم می‌رساندند. پسرکی، ویلچرِ پدربزرگش را هل می‌داد و پدربزرگ، دستش را بالا آورده بود و با هر تکان، رو به آسمان نجوا می‌کرد.هر بار که نامی برده می‌شد یا نوایی بلند می‌شد،

انگار بدن‌ها پیر شده بودند،اما دل‌ها جوان مانده بودند و این جوانیِ دل، سنگین‌ترین حماسه بود؛ حماسه‌ی ایستادگیِ انسانِ خسته، برای چیزی که آن را حق می‌داند و عزیز می‌شمارد.

سالمندان، وقتی نگاهشان به سمت گنبد می‌افتاد، حتی اگر گنبد را نبینند و فقط جهتش را بدانند، صورتشان عوض می‌شد؛ چشم‌ها خیس‌تر می‌شد و دست‌ها بیشتر می‌لرزید؛ اما زبانشان محکم‌تر می‌گفت: «آقا… ما دست‌خالی نبودیم…هدیه آوردیم… پیکرِ شهید آوردیم…به حرمتِ تو… به آستانِ تو…»

روایتِ جوانانی که انگار یک‌باره یتیم شدند

داغی که فقط اندوه نبود، حسِ بی‌پناهی بود؛ در میان جمعیت، در میان پرچم‌ها، اشک‌ها، نوحه‌ها و قدم‌هایی که آرام و سنگین پیش می‌رفت، حالِ جوان‌ها چیز دیگری بود.

اندوه در چهره همه دیده می‌شد، اما در صورتِ جوانان، این اندوه رنگی دیگر داشت؛چیزی شبیه حسِ بی‌پناهی، شبیه خلأ، شبیه آن لحظه‌ای که آدم ناگهان می‌فهمد سایه‌ای که به بودنش عادت کرده بود، دیگر بالای سرش نیست.

بعضی داغ‌ها فقط غم نمی‌آورند؛آدم را از درون، یتیم می‌کنند. نه یتیمیِ شناسنامه‌ای،نه آن یتیمی که در دفترها نوشته می‌شود،بلکه یتیمیِ دل؛وقتی جوان، ناگهان احساس می‌کند چیزی از جنس تکیه‌گاه را از دست داده است.انگار در ازدحام آن جمعیت، بسیاری از جوان‌ها فقط سوگوار نبودند؛انگار پدر از دست داده بودند و این حس، در نگاهشان پیدا بود؛ در آن چشم‌هایی که هم اشک داشت و هم حیرت،هم بغض داشت و هم ناباوری.

و جوان‌ها… در میان آن همه جمعیت، شاید بیش از همه این حقیقت را با جان حس می‌کردندکه بعضی داغ‌ها، آدم را فقط محزون نمی‌کند؛آدم را یتیم می‌کند.

روایتِ مردم مشهد در سوگِ همشهری‌شان؛ بچه‌محلِ امام رضا(ع)

مشهد، فقط یک شهر نبود؛ دلِ بزرگی بود که داغ گرفته بود.کوچه‌ها، خیابان‌ها، میدان‌ها، صحنه‌ها و نگاه‌ها، همه رنگ دیگری داشتند.انگار شهر، برای یکی از خودش به سوگ نشسته بود؛برای کسی که نامش هر چه بود و جایگاهش هرچه،پیش از هر چیز، برای مردم این شهر، «همشهری» بود.همین یک کلمه کافی بود تا غم، شکل دیگری پیدا کند.

آدم برای دورها گریه می‌کند،اما برای «یکی از خود» جور دیگری می‌سوزد؛ برای آن‌که خاک این شهر را نفس کشیده،برای آن‌که زیر همین آسمان بزرگ شده،برای آن‌که ردّ قدم‌هایش روزی در همین کوچه‌ها مانده،سوگ، خصوصی‌تر می‌شود، نزدیک‌تر می‌شود، به دل نزدیک‌تر می‌نشیند.

آن روز، مشهد فقط عزادار یک پیکر نبود؛عزادار خاطره‌ای بود که حس می‌کرد از خودش برخاسته است.برای همین حضور مردم پررنگ بود؛نه فقط از سرِ شرکت در یک مراسم،بلکه از سرِ حسِ خویشاوندیِ عاطفی.حسِ این‌که این پیکر، جانی از همین شهر است.

همشهری بودن، نسبتِ کوچکی نیست؛ همشهری بودن، فقط اشتراک در نامِ یک شهر نیست.همشهری بودن یعنی آدم، در دلش برای دیگری جایی باز کند چون بوی خانه می‌دهد.یعنی وقتی نامش را می‌شنود،ناگهان خیابان‌های قدیمی، محله‌های آشنا، صبح‌های زودِ شهرو گنبدی که همیشه در افق می‌درخشد، همه با هم در ذهن زنده شوند.

مردم مشهد، در سوگِ همشهری‌شان، فقط به یک فقدان نگاه نمی‌کردند؛به بخشی از هویت خود نگاه می‌کردند؛ در میان جمعیت، خیلی‌ها چیزی نمی‌گفتند،اما نگاهشان این جمله را تکرار می‌کرد:«او از شهر ما بود…از هوای ما نفس کشیده بود…از سایه‌ همین گنبد قدکشیده بود…و حالا ما آمده‌ایم برای بدرقه‌اش.»

بچه‌محلِ امام رضا(ع)

در مشهد، بعضی تعبیرها فقط واژه نیستند؛رشته‌ای از محبت‌اند، وقتی می‌گویند کسی «بچه‌محلِ امام رضا»است،منظور فقط یک نسبت جغرافیایی نیست.منظور این است که زندگی‌اش، هر طور که گذشته باشد زیر سایه‌ آقایی گذشته که این شهر به نام او نفس می‌کشد.

آن روز این تعبیر، در دل مردم موج می‌زد:بچه‌محلِ امام رضا…یعنی کسی که صبح و شامِ این شهر را دیده،یعنی کسی که گنبد طلا برایش یک تصویر دور نبوده،بلکه نشانه‌ هر روزِ زندگی بوده است.یعنی کسی که اگر دلش می‌گرفته،این شهر بلد بوده چگونه او را تا حرم ببرد؛و اگر خوشحال بوده،باز هم این گنبد در شادی‌اش سهمی داشته است.برای همین، عزاداری مردم مشهد رنگ دیگری گرفته بود.

انگار آمده بودند تا یکی از بچه‌های همین حوالی را،یکی از فرزندانِ همین شهرِ منوّر را، با اشک و دعا بدرقه کنند.نه با تشریفات،بلکه با سوزِ همسایگی،با داغِ همشهری بودن،با حرمتِ بچه‌محلِ امام رضا بودن.

پیکری که بر دوشِ اشک می‌آمد

وقتی پیکر می‌آمد،جمعیت فقط نگاه نمی‌کرد؛دل‌ها به لرزه می‌افتاد؛ پیکردر چشمِ مردم، فقط جسمی بی‌جان نبود؛امانتی بود که باید با تمام حرمت بدرقه می‌شد و چون این امانت، به یکی از خودشان تعلق داشت، سنگینی‌اش بر دل‌ها بیشتر می‌نشست؛ بعضی‌ها فقط گریه می‌کردند، ذبعضی‌ها با دیدن پیکر، دست بر سینه می‌گذاشتند و بعضی‌ها بی‌اختیار رو به حرم سلام می‌دادند.

مردم انگار دلشان می‌خواست این سوگ را تنها به زمین نسپارند؛ می‌خواستند آن را تا حرم ببرند،تا آسمان ببرند،تا به دستِ صاحبِ این شهر بسپارند.

مشهد، شهرِ پناه؛ مشهد شهر عجیبی است در آن، غم هیچ‌وقت فقط غم نمی‌ماند راهش را پیدا می‌کند و به حرم می‌رسد.اشک در این شهر، خیلی زود زبان پیدا می‌کند؛ زبانِ زیارت، زبانِ توسل، زبانِ سلام.برای همین، عزاداری مردم برای همشهری‌شان،فقط یک عزاداریِ جمعی نبود؛ نوعی پناه بردن هم بود.

انگار هرکس در دل خود، داغش را برمی‌داشت و می‌برد کنار آن گنبدی که سال‌هاست مأمنِ دل‌های شکسته است و در نگاه مردم می‌شد این پناه‌جویی را دید؛ در آن اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریخت، در آن لب‌هایی که ذکر می‌گفت، در آن دست‌هایی که به نشانه سلام بالا می‌آمد،در آن دل‌هایی که می‌خواستند بگویند:آقا جان، ما داغ‌ داریم و آمده‌ایم او را از دلِ شهر تو بدرقه کنیم…

فرق است میان جمعیتی که برای یک مراسم می‌آید و مردمی که برای یکی از خودشان به میدان می‌آیند؛ آن روز، حالِ مردم مشهد، حالِ تماشاگر نبود، حالِ همسایه بود، حالِ رفیقِ قدیمی بود، حالِ شهری بود که یکی از فرزندانش را تا آستانه بدرقه می‌کند.آمده‌اند بگویند خاکِ یک شهر، نسبت می‌سازد و بعضی نسبت‌ها حتی با رفتنِ آدم‌ها هم بریده نمی‌شود.

بچه‌محلِ حرم؛ تعبیرِ سوگ‌آلودِ یک پیوند

«بچه‌محلِ امام رضا» بودن، در چنین روزی، فقط یک تعبیر شاعرانه نیست؛ یک مرثیه است.یعنی کسی که از حوالیِ مهرِ حرم برخاسته،اکنون دوباره با بدرقه‌ مردمِ همان حوالی، راهیِ ابدیت می‌شود.

در این تعبیر، هم افتخار هست، هم سوز.افتخار از آن رو که آدم، عمرش را در سایه‌ حرم گذرانده باشد و سوز از آن رو که حالا همین شهر باید برایش گریه کند.

وقتی سوگ، رنگِ زیارت می‌گیرد

در بسیاری از شهرها، عزاداری فقط عزاداری است، اما در مشهد، سوگ خیلی زود رنگِ زیارت می‌گیرد.مردم فقط گریه نمی‌کنند؛با گریه‌شان سلام می‌دهند.فقط بدرقه نمی‌کنند؛به بدرقه‌شان توسل می‌آمیزند و فقط از دست دادن را نمی‌بینند؛سپردن را هم می‌فهمند.برای همین بود که آن روز، میان اشک و اندوه، یک حسِ آرامِ ملکوتی هم جاری بود؛حسی که می‌گفت هیچ پیکری در این شهر، اگر با نامِ خدا و سلامِ امام همراه شود، غریب نمی‌ماند و مردم، در دل همین حس، عزادار همشهری‌شان بودند.

آن روز، مشهد فقط جمعیتی در سوگ نبود؛شهری بود که داشت فرزندش را بدرقه می‌کرد؛ در آن دریای آدمی که هر موجش از اندوه برمی‌خاست، تنها چهره‌های آشنای شهر دیده نمی‌شد؛ میان جمعیت، صورت‌هایی هم بود که از سرزمین‌های دور آمده بودند، با رنگ پوست‌هایی متفاوت، با زبان‌هایی دیگر، با لباس‌ها و لهجه‌هایی که نشان می‌داد غمِ آن روز، تنها در مرز یک شهر و یک کشور نمانده است. در میان عزاداران، میهمانانی از میان حاضران آفریقایی و پاکستانی نیز هنوز ایستاده بودند؛ آرام، متین، غمگین، و همدل با فضایی که از اشک، سکوت، ذکر و اندوه انباشته شده بود.

آنان در هیاهوی حضور نیامده بودند که دیده شوند؛ در سکوت آمده بودند که شریک شوند.ایستاده بودند در کنار مردمی که سوگ بر چهره‌شان نشسته بود، و همین ایستادن، خود زبانی روشن‌تر از بسیاری واژه‌ها داشت. گاهی غم، ترجمه نمی‌خواهد؛ دل‌ها پیش از زبان، همدیگر را می‌فهمند. آن روز نیز چنین بود. مردی از سرزمین‌های آفریقایی، با چهره‌ای خسته و چشمانی مبهوت، به جمعیتی می‌نگریست که موج‌وار می‌آمد و می‌ایستاد و اشک می‌ریخت. کمی آن‌سوتر، میهمانی از پاکستان، آرام زیر لب ذکری زمزمه می‌کرد و با همان سکوتِ آشنا، حرمتِ مجلس را نگه می‌داشت. نه زبان‌ها یکی بود، نه جغرافیا، نه تاریخِ زیسته؛ اما اندوه، رشته‌ای شده بود که همه را به هم پیوند می‌داد و در آن لحظه‌ها، مرزها معنای همیشگی خود را از دست داده بودند.

دیگر مهم نبود چه کسی از کدام قاره آمده است و چه کسی از کدام شهر. مهم این بود که همگان در برابر اندوهی ایستاده بودند که دل را کوچک و چشم را بارانی می‌کند. حضور آن میهمانان خارجی، به‌ویژه حاضران آفریقایی و پاکستانی، به مراسم رنگی از همدلی جهانی می‌داد؛ نه از جنس سیاست و شعار، بلکه از جنس همراهی انسان با انسان، دل با دل، اشک با اشک.

چقدر صحنه، بلند و پرمعنا می‌شد وقتی می‌دیدی در میان آن همه جمعیت، چهره‌هایی از دوردست‌ها نیز هنوز مانده‌اند؛ نه برای عبور، نه برای تماشا، بلکه برای ایستادن. گویی آمده بودند تا بگویند بعضی مصیبت‌ها، اگرچه در یک نقطه رخ می‌دهند، پژواکشان می‌تواند تا سرزمین‌های دور برسد. و بعضی مجلس‌ها، اگرچه در محدوده‌ی یک شهر برپا می‌شوند، وسعتِ عاطفی‌شان از مرزهای جغرافیا فراتر می‌رود.

در نگاه آن میهمانان، نوعی احترام خاموش موج می‌زد؛ احترام به اندوه مردمی که سوگ را با وقار حمل می‌کردند.آنان با همان حضور بی‌ادعا، بخشی از روایت آن روز شده بودند؛ روایتی که در آن، انسان‌ها از هر کجا که باشند، وقتی با رنج و فقدان روبه‌رو می‌شوند، زبان مشترکی پیدا می‌کنند. زبانِ سکوت، زبانِ اشک، زبانِ ایستادن در کنار دیگری و شاید شکوه واقعی آن صحنه همین بود

این‌که مجلس، تنها مجمع یک جمعیت محلی نبود؛ تصویری بود از همدلی فراتر از ملیت‌ها. حضور میهمانانی از میان مردم آفریقا و پاکستان، افغانستان و… نشان می‌داد که دایره‌ احساس، از مرزها بزرگ‌تر است. گاهی یک مراسم، بی‌آنکه نیازی به فریاد داشته باشد، نشان می‌دهد که دلِ انسان، هر جا که باشد، در برابر غم و حرمت، توانِ همراهی دارد.

زائران کشورهای دوست و همسایه و جای جای ایران اسلامی هنوز در مراسم بودند؛در میان جمعیت، در دل سوگ، در کنار مردمی که اشک می‌ریختند و همین «ماندن»، خود معنایی عمیق داشت.

روایتِ عروج؛ در سایه‌سارِ حریمِ رضوی

آن روز، گویی زمان در نقطهٔ عطفی از تاریخ ایستاده بود. آسمانِ خراسان در غباری از اندوهی سنگین فرو رفته بود و خورشید، بی‌رمق‌تر از همیشه، گواهی می‌داد که جهان، یکی از ستون‌های استوارِ حق را از دست داده است. مشهد، در هیبتِ یک سوگوارِ بزرگ، در خود مچاله شده بود و صحن‌های حرم، نه چون همیشه میعادگاه زائران، که به ماتم‌کده‌ای بدل گشته بودند که در آن، هر خشت و کاشی، در فراقِ مسافری عزیز، به لرزه درآمده بود.

نمازِ وداع؛ تقاطعِ صلابت و اشک

هنگامِ اقامهٔ نماز، گویی جهان در سکوتی مطلق فرو رفت. صفوفِ فشردهٔ مردم، چون دریایی مواج اما خاموش، در انتظارِ لحظه‌ای بودند که قلب‌ها را به لرزه درآورد. پیکرِ مطهرِ رهبرِ شهید، همچون کشتیِ نجات، در میانِ دستانِ مردمی که با خونِ دل، آن را تشییع می‌کردند، آرام گرفته بود.

در آن لحظه که فرزندِ شهید، گام به پیش نهاد، سکوتی سنگین‌تر از شب‌های قدر بر حریمِ رضوی سایه افکند. صدای او، اگرچه لرزان از داغِ فراق، اما استوار از تبارِ ایمان بود. اوایستاد تا آخرین بیعت را با پیکری که عمری در راهِ حق، قامت خم نکرده بود، به جای آورد. تکبیرهایش، طنینِ دوبارهٔ فریادهایِ پدر بود که در فضایِ گنبدِ طلا می‌پیچید و قلب‌هایِ شکسته را به هم پیوند می‌داد. آن نماز، فقط مناسکِ تدفین نبود؛ اقامهٔ عزایِ فضیلت بود در پیشگاهِ عدلِ الهی.

تشییع؛ راهپیماییِ تاریخ

پیکرِ مطهر بر دستانِ موجِ خروشانِ مشتاقان به حرکت درآمد. هر قدمی که برداشته می‌شد، صدایِ «یا حسین» بود که آسمان را می‌شکافت. این تشییع، نه صرفاً بدرقهٔ یک پیکر، که بدرقهٔ یک آرمان بود. جمعیت، چون رودی متلاطم، خیابان‌های منتهی به حرم را در نوردیدند. اشک‌ها بر گونه‌ها جاری بود، اما نگاه‌ها، نگاهِ تسلیم نبود؛ نگاهِ پیمان بود. گویی هر قطره اشک، عهدی بود که بسته می‌شد؛ عهدی که راهِ شهید، در غبارِ نسیان گم نخواهد شد.

تدفین؛ آغوشِ پناهِ معصوم

لحظهٔ وصالِ پیکر با خاکِ حرم رضوی، لحظهٔ پیوندِ «جهاد» با «امامت» بود. شهیدِ ما، در جوارِ امامِ رئوف، در مسیرِ عبورِزائران آرام گرفت. انتخابی که از پیامی عمیق سرچشمه می‌گرفت: او که در تمامِ عمر، خدمتگزارِ مردم بود، اینک نیز قرار بود در پناهِ خورشیدِ هشتم، میزبانِ دل‌هایِ زائر و پناهگاهِ دردمندان باشد. وقتی خاک، آن پیکرِ پاک را در آغوش کشید، گویی زمین به خود افتخار می‌کرد که چنین گوهری را در بطنِ خویش جای داده است. در آن لحظه، همه دانستند که او نمرده است؛ او در رگ‌هایِ این سرزمین جاری شده است.

شام غریبان؛ سکوتِ گویا

و چون شب فرا رسید، حرم به سرایِ غریبان بدل شد. نورِ شمع‌ها، چون ستاره‌هایی در تاریکیِ ماتم، سوسو می‌زدند. شامِ غریبانِ شهید، شبی بود که در آن بغض‌های فروخورده، بندِ دل‌ها را گسست. نوحه‌ها در فضایِ صحن‌های وسیع می‌پیچید و یادِ آن یگانه‌سوارِ میدانِ حق را زنده نگه می‌داشت.

مردم، ماتم‌زده اما سرافراز، در کنارِ مزارِ تازه، نشستند. این شب، شامِ تاریکی نبود؛ شامِ رویشِ بذرِ شهادت در دل‌هایِ باقی‌ماندگان بود. در آن سکوتِ عمیق و پردرد، همه زمزمه می‌کردند که اگرچه جسمِ خاکیِ رهبر، به خاک سپرده شده، اما روحِ حماسیِ او، همچون شعله‌ای ابدی، در جانِ این ملت روشن مانده است.

آری؛ آن روز و آن شب، در تاریخِ این سرزمین به نامِ «شکوهِ سرخ» ثبت شد. در میانِ هق‌هقِ زائران و صلابتِ گنبدِ طلا، شهیدی به ابدیت پیوست که با هر قطره خونش، راهِ رستگاری را برای آیندگان ترسیم کرده بود. او رفت، اما میراثِ اوکه همان ایستادگیِ سرخِ عاشورایی است در هر صحن و سرای، در هر نماز و نیایش، و در هر تپشِ قلبِ این ملت، تا ابد جاودانه خواهد ماند.

انتهای پیام/282

 

نظرات کاربران

  •  چنانچه دیدگاهی توهین آمیز باشد و متوجه نویسندگان و سایر کاربران باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاه شما جنبه ی تبلیغاتی داشته باشد تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه از لینک سایر وبسایت ها و یا وبسایت خود در دیدگاه استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه در دیدگاه خود از شماره تماس، ایمیل و آیدی تلگرام استفاده کرده باشید تایید نخواهد شد.
  •  چنانچه دیدگاهی بی ارتباط با موضوع آموزش مطرح شود تایید نخواهد شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *